دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
آن برد گرو که رفت ازین دار به عجزاز خویش توان شدن سبکبار به عجز
قدسی، منم و دلی چو آتش همه سوزرنگم ز شراب عافیت، گو مفروز
قدسی ز تو در قید حجاب است هنوزروی املش زیر نقاب است هنوز
قدسی به دلت هوای کام است هنوزخوناب جگر بر تو حرام است هنوز
بینم رخ غم، نقاب نگشاده هنوزمستم، چه شد ار نخوردهام باده هنوز
شبهای دراز رفت و خوابی نه هنوزخمیازه مرا کشت و شرابی نه هنوز
ای مرغ چمن، عشق ندانی ز هوساز گفت و شنید عاشقی بس کن، بس
ای خواهش عشقت آرزوی همه کسپرواز کند سوی تو عنقا و مگس
پوشیده چو شمع نیست، داند همه کسکز دیده من، دود نخیزد به هوس
از همسفران عشق، چون اهل هوسافغان که درین بادیه بس ماندم پس
از فیض دم شماست پیش همه کسبر گردن صبح، حق تقصیر نفس
کو عقل که نفس را کند منع هوساز شهد به بادزن شود دور، مگس
از یک جنسند گرچه نیک و بد ناسزین همجنسان بایدت امید و هراس
احوال زمانه از ستمکیشان پرسنیک و بد خویش را، هم از خویشان پرس
با عقل به اندازه روی مایل باشآگاه درین بادیه هایل باش
بی لخت جگر چو لاله در راغ مباشبی آتش دل چو غنچه در باغ مباش
آن غنچه که کار با صبا افتادشاز بلبل خویش خواهد آمد یادش
هرکس که به گلشن وجود آرندشگر با نیکان بود، نکو دارندش
دل عقده چرخ تا گشود، افکندشبرداشت اگرچه زود، زود افکندش
آن کس که به معصیت فرو رفته سرشافسوس خورد، چون شود از خود خبرش
گردون که ندانی سبب خیر و شرشپیداست هزار نفع در هر ضررش
این یا رب گرمی که تو داری پاسشنی خضر بود حریف، نی الیاسش
این خانه که سقف باشد از افلاکشنتوان ز بلند و پست کردن پاکش
خورشید که از پی بروند افلاکشباید جستن به دیده نمناکش