دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
چشم ترم از گریه ندارد آزاروز درد نیفتاده به روز شب تار
قدسی ز بتان حسرت دیدار مدارسر در پی چشم خویش زنهار مدار
از رنگ نفس، هوس شود رنگینتربیآیینان شوند بیآیینتر
در پرده ز محتسب شراب اولیترپوشیدن کار ناصواب اولیتر
ای دوست چنین ز دوستداران مگذرچون سیل که بگذرد بهاران، مگذر
عمر اندک پایی و کار بسیار به سرخوش آن که برد راه سبکسار به سر
پیوسته روم راه چو پرگار به سربی پا نشوم ز شغل بسیار به سر
از دولت وصل کس مبادا مهجوربی نور حضور دوست دل را چه حضور؟
بیچاره خرد به سعی باشد مجبورکز جهل مرکب برهد نفس غیور
از بس که بود چشم خزف بر گوهرتنگ آمده عرصه صدف بر گوهر
آنم که برون جهد ز کانم گوهرگیرد قلم از تیغ زبانم گوهر
آمیختهام به خلق، چون شهد به شیرنگذشته مرا دشمنی کس به ضمیر
سیری نپذیرد از هوس نفس دلیرعشق است به طعمهای رضامند چو شیر
گوشی طلب از خدای خود پند پذیربر حرف درشت واعظان خرده مگیر
در گوشه مسکنت من زار حقیردر سلسله افتادهام از نقش حصیر
ای محض شکم آمده چون چرخ اثیربشنو، اگرت گوش بود پند پذیر
ای فیض تو همچو صبحدم عالمگیریک دانه ز سبحه تو خورشید منیر
قدسی همه جا چو نیست سودا درگیریک جای به آتش رس و یک جا درگیر
بر من چو در وصل تو کردند فرازای کاش اجل کند به سویم پرواز
بر قرص جو خودم بود دست درازگو سفله به نان گندم خود میناز
عشق است که چرخ را برآمد به فرازوز کوتاهی کرده خرد پای دراز
نتوان ز قضا گریختن با تک و تازبا چرخ چه چاره از جدل کردن ساز
خوش نیست زبان رمز را قصه درازاین نغمه خوش است، لیک در پرده ساز
موجود بود گرچه سراپا عاجزچون چرخ نباشد دل دانا عاجز