دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
امروز بتم طرز دگر میآیدبر هم زده طورم به نظر میآید
روزی که به صد شبم سحر میآیدآن هم ز شب تیره، بتر میآید
آن مرغ نه بهر دانهام میآیداز بهر می شبانهام میآید
ای آن که هوس دکانی از بهر تو چیدبر حال دلت چه گریه، باید خندید
این عمر که از لطف خداداد رسیدچون برق گذشت، ازان که چون باد رسید
نتوان به خدا به زعم ادراک رسیداز عجز دعا ز دل بر افلاک رسید
از وصل تو ام به دل سروشی نرسیدوز شهد لبت، لبم به نوشی نرسید
بی رنج خمار، کس به جامی نرسیدبی محنت دهر، دل به کامی نرسید
بی رنج سفر، کس به مقامی نرسیدبی درد طلب، مرد به کامی نرسید
پیوسته درین دایره پهناورهر ذره به اندازه خود یافت خبر
آن را که بود درخور افسر چو گهرسر بی کله است یا کلاهش بی سر
از حادثه گر چرخ شود زیر و زبرعشق ازلی را نبود هیچ خطر
در کوی مجاز هرکه شد راهسپرکی خواری و عزت کندش هیچ اثر
از حادثه گر چرخ شود زیر و زبرنقصان نپذیرد هنر اهل هنر
از قدر هنر، بیهنران را چه خبر؟نیکو نبود نفی هنر ز اهل هنر
ای از تو نظر یافته ارباب نظرترکیب تو جمع است از اجزای اثر
چون رفت ازین گنبد فیروزه حصارمعمار زمانه، نقطه نُه پرگار
انسان که طفیل او فلک راست مدارباقی بودش سلسله تا روز شمار
زردست اگرچه چهره عاشق زاررشک چمن است طبعش از جلوه یار
در گلشن دهر تا خزان است و بهارافتد به بدان، بیشتر از نیکان کار
تا دیده سرشک لالهگون آرد بارپنهان بود از خلق، نشان دل زار
از اصل، ز فرع، فکر دوریست فرارگیرم که ز اصل خویش باشد بیزار
گر خانه چشم من بود تیره و تاراز گریه مدان تیرگیاش را زنهار
از درد نکرد دیدهام ضعف اظهاروز گریه نیفتاد به روز شب تار