دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
هر فرد، به علم، فرد اکبر نشودآیینه به خورشید برابر نشود
بی یاری اکسیر، مِسَت زر نشودهرچند کنی سعی، میسر نشود
پاکیزهسرشت عاجز غم نشودکار هنر از عارضه در هم نشود
دنیا مطلوب طالب دین نشودشیدایی آن، شیفته این نشود
خواهی که دلت ز دوست آگاه شودوان گه ز مقربان درگاه شود
زان پیش که دفتر بقا شسته شودوین خاک تن از سیل فنا شسته شود
خود نامه مژده گر گشایی چه شود؟تعجیل در آمدن نمایی چه شود؟
تا در کف توست دل کی آزاده شود؟هر دم به خیال دگر آماده شود
زاهد به بهشت عدن، جا میخواهدصوفی، جام جهاننما میخواهد
آن کو به جهان رضای حق میخواهدپیوسته دل آشنای حق میخواهد
عاقل ز جهان فتنهآمیز جهدهرچند صدا رود که مگریز، جهد
ای آن که هوس طبع تو را سود دهدنابود تو را ساختگی بود دهد
آن قوم که میزنند حرف از تجریدتجرید ز گفتگوی ایشان چه کشید
نابینا را عشق کند صاحب دیدتوفیق ازوست، مابقی گفت و شنید
چرخم چو ز کشمیر به لاهور کشیدفرمان کتابهای ز درگاه رسید
در راه طلب، فتادگی میبایدگر فیض رسد فتادگان را، شاید
عاقل ز سر کوی تو رسوا آیدسودا به سر و سلسله برپا آید
هر لحظه مرا قید دگر میبایداین مرغ اسیر، بسته پر میباید
چون مهر، کمال برشدن میبایدچون خامه، زبان سرشدن میباید
یار تو غم اندوختهای میبایددل گرم جگرسوختهای میباید
در معرکه مردی که ازو کار آیدبا شیر نرش پنجهزدن عار آید
هرچند تو را عذاب میافزایدمیلت به سوی شراب میافزاید
زان ره که نسیمش به مه و سال آیدکام دل من آید و فیالحال آید
کی عشق برون از دل پر خون آید؟... نشسته چون رود، چون آید