دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
عاشق که مدام محو دلدار بودکی جز به نظارهاش سر و کار بود
تا مهر توام به سینه مستور بودظلمت ز فضای خاطرم دور بود
از سر خدا، نبی سرافراز بوداین نغمه نه در پرده هر ساز بود
از اهل کمال خامشی نغز بوددر گفت و شنو هزار پالغز بود
هرچیز که آن وسیله کام بودپیش دل کامجو دلارام بود
شب از تو جدا، کار دلم شیون بودبر چشم ترم هر مژه صد سوزن بود
مردم که ز مردمی نشانش نبوداینش نپسندند چو آنش نبود
آن کز طرف خدا موفق نبوداز معرفتش امید، مطلق نبود
ای بوده در آنچه بوده و هست و بوَدمعبود بر آن چه بوده و هست و بود
وردم همه وقت، ماجرای تو بودگوشم شب و روز بر نوای تو بود
آن کش نظر بلند و برجسته بودچون عشق، ز بند دو جهان رسته بود
در هند که موی سر پسندیده بودسرها همه زیر موی ژولیده بود
درویش، غنیست گرچه بیتوشه بودپیرایه کدخدای ده، خوشه بود
گر بی تو مرا راه به جایی میبوددر هر حالم ساز و نوایی میبود
صاحبنظری کز پی دیدار رودباید که چو آفتاب بسیار رود
از گفته عقل، شورش من نروداین گرد ز دل به باد دامن نرود
خونم ز ره نظر به در چون نرود؟دلتنگ شوم ز دیده گر خون نرود
عاشق ز درت به هر هوایی نروداز جای به هر تک تک پایی نرود
شوریده عشق اگر غمآلود شوداز طینت پاک، زود خشنود شود
عزمت چه شود به سعی اگر یار شودطاقت برمد چو شوق بسیار شود
از هوش رود چو با تو دل یار شودکمحوصله، زود مست دیدار شود
از حرف هوس، صدق سخن، لاف شودبا عشق، حصیرباف زرباف شود
گیرم فلکت قرین آمال شودچون بحر که از حباب پامال شود
گر سخت چو سنگ و نرم چون موم شودکی جاهل را ملال مفهوم شود