دفتر شعر
۲۶۲ شعر در این دفتر
دل درد تو را به جان مداوا نکنددر عشق تو جان ز غم محابا نکند
تا در رهٔ عشق ا و مجرد نشویهرگز زخود خویش بیخود نشوی
تا جان دارم غم تو را غمخوارمبی جان غم عشق تو به کس نسپارم
یارب ز شراب عشق سر مستم کندر عشق خودت نیست کن وهستم کن
ای دوست بجملگی تو را گشتم منحقا که دراین سخن نه ذوق است و نه فن
تا دلم فتنه بر جمال تو شدبندهٔ حُسن دوالجلال تو شد