دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباحبریز بادهٔ گلگون در آبگون اَقداح
خَطَت که بر خَطِ یاقوت بنهم ترجیحنوشتهاند بر آن لعلِ لب که انت مَلیح
ز من که عاشق و رندم مجری زهد و صلاحکه روز مستم و شب هم زهی صباح و رواح
ای صبا چند روی بر د جانان گستاخدر شب تار بر آن زلف پریشان گستاخ
آن پری وش که خطش گوشه مه می فرسوددر من آتش زد و آورد به روی این همه دود
آنجا که وصف گیری آن دلربا کننداز مشک اگر کنند حدیثی خطا کنند
آن جگر گوشه ز خون دل ما بس نکندمست شد چشمش ازین باده چرا بس نکند
آنچه تو داری به حُسن، ماه نداردجاه و جمالِ تو پادشاه ندارد
آنرا که بر زبان صفت روی او روددر هر سخن ز خود رود اما نکر رود
آن سرو قد نگر که چه آزاد میرودوآن غمگسار بین که چه دلشاد میرود
آن سرو ناز رفت بگلشن نظر کنیددر باغ گل برآمد و سوسن نظر کنید
آن شوخه به ما جز سر بیداد نداردبا وعده دل غمزده شاد ندارد
آن شهسوار خویان بارب چه نام دارددر حسن و دلربائی لطف تمام دارد
آنکه هرگز سوی من چشم رضائی نگشادیارب از چشم بد خلق گزندش مرساد
آن به ز بتان گوی لطافت به ذقنلبهاش دل پسته خندان به دهن برد
آنها که لب چون شکرستان نو پابندآن نقل همان در خور دندان نو پابند
آن بار که پیوسته به ما دل نگران بودمشغول به ما بود و ملول از دگران بود
آهنینجانی مرا کز غصه تابی میدهدآهن از آتش چو بیرون کرد آبی میدهد
از باد سر زلفت یک روز پریشان شدجان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد
از پرده هرکه رویتْ یک روز دیده باشدکس در نظر نیارد؛ گر نورِ دیده باشد
از تو چشمم چو غطت کی طرف مه باشدبا خیال تو کرا در دل من ره باشد
از سر هوای وصل تو بیرون نمیرودسودای لیلی از دل مجنون نمیرود
از کوی دوست دوش نسیمی به من رسیدکز لطف او رمیده روانم به تن رسید
از لب او سختی چون به زبان میآیدگوییا آب حیاتی به دهان میآید