دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
مه لاف حسن زد به نو زا رخ بر او گرفتخط جانب رخ نو گرفت و نکو گرفت
میل دلم بروی تو هر دم زیادت استوین حد دوستی و کمال ارادت است
نیست غیر از تو دستگیر ای دوستدست افتادگان بگیر ای دوست
نیست ما را بجز آن جان و جهان در یایستزانکه پی او په جهانست و نه جان دریایست
نیست مرا دوستر از دوست دوستاوست مرا دوست مرا دوست اوست
نیست مسموع آنکه گفتی با تو ما را جنگ نیستدر پرت دل هست اگر در آستینت سنگ نیست
وصل بتان خانه براندازم آرزوستساقی بیا که باده و دمسازم آرزوست
وصل تو ما را بهشت و ناز نعیم استپی نو بهشت برین عذاب الیم است
هر تیر که بر سینهام آن فتنهگر انداختدل سهل گرفت آن همه چون بر سپر انداخت
هر که از درد تو محروم بود بیمار استو آنکه داغ تو نه پر سینه او افگار است
هر که ترا بافت دولت در جهان بافتدولت ازین به نیافت گشته که جان یاخت
هر که در عالم کم از یک لحظه دور از بار زیستکرد نقد زندگانی شایع اره پسیار زیست
هر که را نقش خط و خال تو در خاطر نیستگر دم از مشک زند خاطر او عاطر نیست
هرگز به درد دوست دل ما ز جا نرفترنجور عشق او سوی دارالشفا نرفت
هرگز ز جان من غم سودای او نرفتوز خاطر شک تمنای او نرفت
هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشتوگرنه حسرت آن خواست زار زارم کشت
هوس بار گر آزار دل افگار استنخورد غم دل انگار که با آن یار است
هیچ عقل خرده بین نقش دهانت در نیافتدر میان ما کی روز میانت در نیافت
یاد بوس چون منی حیف است کآید بر زبانتنیک گفتی نیک پیش آ، تا ببوسم آن دهانت
بار از ستیزه کینه باران بجد گرفتآزار ریش په نگاران بجد گرفت
بار بر خوان ملاحت نمک خوبان استشور او در سرو سوز غم او در جان است
یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساختپرتو نور تجلی سایه ها را نور ساخت
دل که شد زآن زلف سودایی مزاجنیستش غیر از تو معجون علاج
اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراجچو زلفته بگردن بیارند باج