دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
پیوسته ابرویت دل این ناتوان کشدمردم کمان کشند و مرا آن کمان کشد
تا دلم نظاره ان قامت زیبا نکردجان علوی آرزوی عالم بالا نکرد
تا رخت روشنی دیده نشددیده را روشنی دیده نشد
ترا رحمی به آن چشمان اگر باشد عجب باشدمسلمانی به ترکستان اگر باشد عجب باشد
ناز گلبرگ رخت سنبل تر میریزدلالهٔ سوختهدل خون جگر میریزد
تشنه وصل ترا بیتو اگر خواب آمدهیچ شک نیست که در دیده او آب آبد
جانا به نظر قد تو سرو چمن آمدشمع رخت آرایش هر انجمن آمد
جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کردوز دل نشان مهر زابل نمی توان کرد
جان و لبش از صبح ازل همنفسانندغافل ز نفسهای چنین هیچ کسانند
جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذردگرچه مشکل مینماید لیک آسان بگذرد
جهان بخواب و دمی چشم من نیاسایدچو دل بجای نباشد چگونه خواب آید
به شیوه پسته و بادام تو یکی ز شکردگر ز نرگس بسیار خواب میچربد
چرا نسیم صبا خاک پاش میسپردچه دیدهاست برو زیر پا نمینگرد
چشمت به سعی غمزه در فتنه باز کردزلفت به ظلم دست تطاول دراز کرد
چشم تو التفات به مردم نمیکندبر خستگان غمزه ترحم نمیکند
چشم توام به غمزهٔ خونخوار میکشدآن خونبها بود که دگربار میکشد
چشم تو که آرام دل خلق جهان بردسحری است که از سیمبران نقد روان برد
چشم خوشت آندم که سر از خواب برآوردمستم بوی گوشه محراب برآورد
چشم شوخت دل عاشق به هوس میگیردهمچو صیاد که بلبل به نفس میگیرد
چشم مستت گو شمال نرگس پر خواب دادطاق ابرویت شکست گوشه محراب داد
چشمش را عقل و مبه و جان زداین دزد هزار کاروان زد
چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآوردعجب مدار گرم ابر دیده سیل ببارد
چو آن شاخ گل از بستان بر آمدزهر شاخی گلی از پا درآمد
چو بار زیستن اهل درد نپسندیدچرا بقتله من خسته نیغ دیر کشید