دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتدکه با بروزنم از رویت آفتاب در افتد
حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمیگنجداز آن عارض به جز خملی در این دفتر نمیگنجد
حلقه پیش رخ از طره آن به واشدآفتابی دگر از جانب چین پیدا شد
خانه دیده ز دیدار تو روشن باشدبیت احزان من از روی تو گلشن باشد
خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامدچه سیاه نامه بیکی که ز یار من نیامد
خط تر گرد لبه عمدا نباشدچو دودی هست بی حلوا نباشد
خوشا غمی که برویم ز روی او آیدکه هرچه آید از آن رو مرا نکو آید
در راه عشق هر که بمن اقتدا کندباید که سر ببازد و جان را فدا کند
در صحبت دوست جان نگنجدشادی و غم جهان نگنجد
در عشق تو ترک سر چه باشداز دوست عزیزتر چه باشد
در غم دلدار کس را این دل انگاری مبادهیچ عاشق را ز یاری درد بی باری مباد
دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستندمی برد بند خود آخره نه چنانش بستند
دگر گفتی نجویم بر تو بیدادمبارک مرد و آنگه کردی آزاد
دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمدنشنة لعل تو سر چشمه حیوان آمد
دلبر چه زود خط به رخ دلستان کشیدخطی چنان لطیف به ماهی توان کشید
دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیردور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد
دل چو در زلف تو پیچید روانش بستندخواب در چشم پر آب نگرانش بستند
دل در طلیت روی به صحرای غم آوردجان بیدهنت رخت بکوی عدم آورد
دل ز داروخانه دردت دوا دارد امیدشربت خاصی از آن دارالشفا دارد امید
دل غمدیده شکایت ز غم او نکندطالب درد فغان از الم او نکند
دل کجا شد خبرش غمزهٔ او میداندمست هرجا که کبابست بو میداند
دل که از درد تو پر شد ناله را چون کم کندمرهم و درمان کجا این درد افزون کم کند
دل گرمم ز تو بر آتش غم سوخته بادآتش عشق تو در جان من افروخته باد
دل مقیم در آن جان جهان می باشدخاطر آنجاست که آن جان جهان می باشد