دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
دل من بار جنایه تو نه تنها بکشدداغ جور و ستمت هر دو به یک جا بکشد
دل من بی تو دگر دیده بینا چه کنددیده بی منظر خوب تو تماشا چه کند
دل من صحبت دلدار دگر میطلبدخاطرم بار دگر بار دگر میطلبد
دوستانم سگ تو میخواننددوستان قدر دوستان دانند
دوش باد سحری زلف تو می افشانیدجان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید
دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشدآه من بی مه رویت به فلک بر میشد
دوش در خانه ما ماه فرود آمده بودخانه روشن شد و دیدیم همو آمده بود
دوشم خیال روی تو در سر فتاده بودگوشی در بهشت برویم گشاده بود
دوشم دل از غم تو بر آتش همیتپیدوز دیده با خیال لبت آب میچکید
دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بوداشکم ز دیده سوی درت هم روانه بود
دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بودغمخانه درویش به از خلد برین بود
دوشینه خیالت همه شب مونس ما بودتا روز دو دست من و آن زلف دوتا بود
دی خرامان برهی بار مرا پیش آمدفتنه آورد بمن روی بلا پیش آمد
دیدی که بار وعده خود را وفا نکردما را بخویش خواند و بخلوت رها نکرد
ذکر مه کردم شبی روی توام آمدباد شب کردم به دل با سر زلفت فتاد
رخت گلبرگ خودرو مینمایددر او از ناز کی رو مینماید
رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دیدمراد است که حاسد نمی تواند دید
رخ تو نور به ماه تمام میبخشدچو خلعتی که شهی با غلام میبخشد
رخی چنین که تو داری کدام مو داردخدا همیشه ز چشم بدت نگه دارد
رویت به چنین دیده تماشا نتوان کردوصل تو بدینه سینه تمنا نتوان کرد
روی تو به جز آینه دیدن که تواندزلف تو به جز شانه کشیدن که تواند
روی تو دیدم سخنم روی داداز آینه طوطی به سخن در فتاد
روی زیبای تو هر بار که در چشم تر آیدخوبتر باشد از آن ماه که در آب نماید
را گشودند بار بر ببندیدخویشتن زیر بار مپسندید