دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
زاهد از روی تو تا چند مرا توبه دهدگو دعا کن که خدایش ز ریا توبه دهد
زاهد باریکبین لبهای باریک تو دیدخواند اللهم بارک آن دم و بر وی دمید
از برگ گل که نسیم عبیر میآیدنسیم اوست از آن دلپذیر میآید
زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بودعکس رخ دلدار در آئینه جان بود
از آن میان هیچ اگر نشان باشداین خبر هم در آن دهانه باشد
ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسدبه جز جگر به گدایان بینوا چه رسد
زان پیشتر که دیده جمال تو دیده بودنقش تو در سراچه دل بر کشیده بود
ز سوز جان من آن بیوفا چه غم دارداگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
ز غمزههای نو چندانکه ناز میباردمرا ز هر مژه اشک نیاز میبارد
زلفت که بر سمن گرهی عنبرین زندتوقیع حسن بر ورق یاسمین زند
ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رودچه جای ماه سخن هم در آفتاب رود
ز مستی چشم او هرگز به حال ما نمیافتدبه هر جانی بیفتد مست و او قطعا نمیافتد
ساقی بیار باده که عید صیام شدآن به که بود مانع رندی تمام شد
سالها دل در هوایت بر سر هر کو دویداز صبا نشنید هوئی از تو و رنگی ندید
سر زلفت نمی خواهم که در دست صبا افتدکز آن جانها رود بر باد و سرها زیر پا افتد
سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیادسایه گه گه چه عجب کز تو زیادت افتاد
سر ما را نرسد اینکه به پای تو رسدگر رسد دیده بروی تو برای تو رسد
سرو را هرکه راست میگویدقامت بار ماست میگوید
سروسهی به بستان گر سالها برآیدبا قد دلربایان در حسن بر نیاید
سرو سهی در بوستان چندانکه بالا میکشدپیش قد و بالای او از سرکشی پا میکشد
شب که در خلوتم آن شمع شکر لب باشدخواهم از بخت که روزم همگی شب باشد
شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شدبه سوختن دل پروانهاش مهوس شد
شبی کز آتش عشق تو جانم سوختن گیردچراغ دولتم آنشب ز سر افروختن گیرد
شوخی از چشم تو عجب نبودمردم مست را ادب نبود