دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
صبا ز دوست پیامی بسوی ما آوردبهمدمان کهن دوستی به جا آورد
صوفی از رندان بپوشد می که در خلوت بنوشدشد کهن بالای خمها خرقه اش تا کی بپوشد
عاشقانت بسحرها که دعا می گویندبه دعا بوی نو از باد صبا می جویند
عاشقان خط تو را مشک ختا میگویندگر خط آناست که داری نه خطا میگویند
عاشقان درد ترا دولت افزون خوانندمحنت عشق ترا بخت همایون خوانند
عاشقان را جور و نازیار می باید کشیدطعنه از دشمن جفا ز اغیار می باید کشید
عاشقان روی ترا نور مصور خوانندپرده بر گیر که روشن تر ازین بر خوانند
عاشقان طالب و صاحب نظران در کارندعاقلان بیخبر و بیخبران هشیارند
عاشقان قصه های نو شنویدکه شما نیز عاشقان نوید
عرفات عشق بازان سر کوی بار باشدبعلطواف کعبه زین در نروم که عار باشد
عشق بر آتش بسوخت دفتر بود و نبوداما آبت فتح قریب سر حقایق گشود
عکس رویت چون فتد در آب آب از خود رودگر فشانی زلف مشکین مشک ناب از خود رود
عندلیبی می زند بر گل نوانی بشنویدبوی بار آشنا از آشنائی بشنوید
عید می آید و مردم مه نو میطلبنددید ها طاق خم ابروی او میطلبند
غبار خاک در او چو در خیال آریدبه نور چشم خود آن نونیا میازارید
غم عشقت دل ما را همیشه شاد میداردچنین ملک خرابی را به ظلم آباد میدارد
غنچه از رشک دهان نو دهان گرد آوردسوسن از تر سخنی تو دهان گرد آورد
فرح به سینه پر غصه بی تو چون آیدکه گر به کوه بسنجم غمت فزون آید
قدح بدور لیت پر ز خون دلی داردغمش میاد کز اینسان دلی بدست آرد
قلم صحیفة شوق ار هزار باره نویسدهزار عذر ز تقصیر بر کناره نویسد
کدام ناز و تنعم به ذوق آن برسدکه بوی بار به باران مهربان برسد
کسی که درد تو خواهد دلش دوا چه کندز عشق سینه که رنجور شد شفا چه کند
کمترین کاری مراکز دیدهٔ گریان فتاددر شب هجران در و دیوارم از باران فتاد
گدای کوی ترا پادشاه میخوانندچو راه یافته بر آن در براه میخوانند