دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
گر آن به در زکاة حسن مسکین تر گدا جویدچو من گم گشت اویم بگوئیدش مرا جوید
گر به سنگ سنمم عشق تو دندان شکنددل ز لبهای تو دندان طمع بر نکند
گر بگذری سوی چمن سرو سهی از جا رودور زآنکه برقع افکنی صبر از دل شیدا رود
گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهدزاهد شهر زعشق تو مرا توبه دهد
گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شودور دری بر من درویش گشایی چه شود
گرچه سرو چمن از آب روانی داردنتوان پیش قدت گفت که جانی دارد
اگر درد تو از حبیب باشددرد سرت از طبیب باشد
گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بودعیش مکن به ناله که کژدم گزیده بود
گر دلم در زلف پنهان کردهای پیدا شودمشک غمازست و این دزدی از او رسوا شود
گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خودعاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود
گرفتار سر زلفت کجا در بند سر باشدزهی با بسته سودا که از سر باخبر باشد
گر قرار تو به دلها نه چنانست که بودعهد ما با غم عشق تو همانست که بود
گر مه به زمین باشد آن زهرهجبین باشددوری طلبد از ماه نیز چنین باشد
گفتمش حال دل گمشده دانی چون شدگفت با ما چو در افتاد همان دم خون شد
گل را به دور روی تو کس بو نمیکندبلبل به بوستان سخن او نمیکند
گیرم که از تو بر من مسکین جفا رودسلطان توئی کسی به تظلم کجا رود
لب ار اینست و گفتار این شکر باری چه می گویداگر خورشید رخساره این قمر باری چه می گوید
البش جان عاشق هوس میکندشکر آرزوی مگس می کند
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کردخرقه و سجاده رهن نقل و می خواهیم کرد
ما بکوی یار خود بخود سفر خواهیم کردسر بر رخ او هم به چشم او نظر خواهیم کرد
مائیم دل و دین به تو در باخته ای چنددور از در تو خانه برانداختهای چند
ما را بپای بوسی تو گر دسترس بوددر دولت غم تو همین پایه پس بود
ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشدبالین دردمندان جز آستان نباشد
ما را شب فراق کجا خواب میبردصد خواب را ز گریه ما آب میبرد