دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارندچیدن چه خیال است که دیدن نگذارند!
ما را هوس مسجد و سجاده نباشدمستی صفت مردم آزاده نباشد
مرا بی تو از دیده خون می رودز دل نیز صبر و سکون می رود
مرا بی تو آسوده حالی نباشددمی بی رخت بی ملالی نباشد
مرا دلیست که از بار بار میطلبدبسوز سینه انگار بار می طلبد
مرا ز پیش براندی جفا همین باشدنهایت ستم ای بیوفا همین باشد
مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم داردبدین مشابه گدا را که محترم دارد
مرا ز صحبت باران چه کار بگشایدکه کارم از گره زلف یار بگشاید
مرا لطف گفتارش از راه بردلبش هوشم از جان آگاه برد
مریض عشق بتان را بر طبیب نباشدباتفاق طبیبی به از حبیب نباشد
مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشدمی از کشتن نمیترسم رها کن تا بر آن باشد
من به درد دل خوشم جان مرا صحت چه سودنوش آنلب در خورست این تشنه را شربت چه سود
من بر سر آن کر بچه کارم همه داننددر سر هوس روی که دارم همه دانند
به با رخ تو خود را بوجه می ستایاین نام حسن بروی بر عکس می نماید
مهره روی تو نه در خورد من مسکین بودچه کند بنده چر تقدیر خداوند این بود
مهر قیامتی را هرگز زوال باشدهی هی نعوذ بالله این خود چه قال باشد
مه طلعت ترا به تمامی غلام شددر مطلع سخن سخن ما تمام شد
به من عید شد مبارک بادعیدی عاشقان چه خواهی داد
مه نامهربان من وفاداری نمیداندبر اهل دل به جز ظلم وستمکاری نمی داند
می برند از تو جفا بی سرو سامانی چندچند ریزی به خطا خون مسلمانی چند
نام مَه بردم شبی روی توام آمد به یاددر دل شب حلقهٔ موی توام آمد به یاد
نام به بردم شبی روی توام آمد به یادذکر شب کردم دل از مه با سر زلفت فتاد
نخل مدنی ثمر برآوردپهلوی رطب شکر برآورد
ندارد آن دهان گفتم نشان گفتا چنان باشدمارینا ولی ما را میانی هست و آن هم بی نشان باشد