دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
نقطه دایره لطف دهان تو بودآیت حسن خط مشک فشان تو بود
نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشدولی هر جا که شیرین ست غوغای مگس باشد
نوبهاران ز گلم بوی تو خوش می آیدهمه را باغ و مرا روی تو خوش می آید
نور چشمی بر صاحبنظری میآیدپیش یعقوب ز یوسف خبری میآید
نور چشمی تو ما را نظری میبایدگر رسد صد نظر از تو دگری میباید
وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو میخوانندچون رسد کار به زلفت همه درمیمانند
وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبیددولتی را که به از دینی و عقبی طلبد
وقتی مرید بود دل اکنون غلام شدزلف بنی گرفت و گرفتار دام شد
هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسیدعناه کشید و زآن سو عنایتی نرسید
هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزدعالمی با دل آشفته ز جا برخیزد
هر شب که از تو سوخته آه بر کشدزآن أو داغها به رخ ماه برکشد
هر قطره خون که از مژه بر روی ما چکدآید دوان دوان که بر آن خاک پا چکد
هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختندمی پرستان می بکف از هر طرف در ریختند
هر کجا ذکری از آن ابروی پرخم می رودگر رود آنجا حدیث ماه نو کم می رود
هر کسی در حرم عشق تو محرم نشودهر براهیم به درگاه تو ادهم نشود
هر کسی در سر ازینگونه هوسها دارندکه چو ما چشم یقین و دل دانا دارند
هر که در راه تو اول قدم از خویش بریدهم به اول قدم آنجا که می خواست رسید
هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کردورنه اندیشه کار دگرش باید کرد
هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکردکز هر طرف زدوش سری را جدا نکرد
هرگز ز زلف خویان بوی وفا نبایدگر تو شنیدی این بو باری مرا نیاید
هرگزم روزی نداد آن طرفة بغداد دادخرمن امید را زآن کرده ام بر باد باد
هر گل که ز خاک من برویدعاشق شود آنکه آن ببوید
هزار بار فزون ناز او گرم بکشدبرم نیاز که یکبار دیگرم بکشد
هزار سرو که در حد اعتدال برآیدبه قامتت نرسد گر هزار سال برآید