دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
همه عمر از تو به من بوی وفائی نرسیددل رنجور ز وصلت بشفائی نرسید
همه کس را نظری از تو تمنا باشداین نوع همه از دیده بینا باشد
هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشدتو کوزه نباتی زانت دهان نباشد
یاد روی تو چو در خاطر ما می گذردوقت ما در همه وقتی به صفا می گذرد
یار اگر چاره گر عاشق بیچاره شودکه ازین در سر خود گیرد و آواره شود
یارب آن شمع چگل دوش به مهمان که بودخط او سبزی و لبها نمک خوان که بود
بار چندان که جفا جست و دل آزاری کردعاشق خسته وفاجوئی و دلداری کرد
بار در زیر لب چو خنده کندهر که را کشت باز زنده کند
بار سر میخواهد از من خواهم گردن نهادپیش او سر چیست باید دیده روشن نهاد
بار غروری به حسن خویش نداردشیوه و ناز و کرشمه پیش ندارد
بار ما سرو بلند است بگوئیم بلندپست گفتن سخن از بیم رقیبان تا چند
بار هر دم ز من خسته چرا می رنجدبی گنه می کشد و باز ز ما می رنجد
یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشدجز فتنه در آن غمزة غماز نباشد
آن ترک مست بین که چها می کند دگرهرگز وفا نکرد و جفا می کند دگر
ای به زلف از شیروان عبارترطره از تو تو ازو طرار تر
ای من غلام روی تو هر چه تمامترشهری تو را غلام و دعاگر غلامتر
با روی تو چیست جنت و هورهر چیز نکو نماید از دور
بیاید بر آن دیده بگریست زارکه محروم ماند ز دیدار یار
بر سر کوی تو گر بودی مرا راه گذرگاه میرفتم به دیده گاه میرفتم بسر
بر فروز امشب به طلعت مجلس ای ماه منیرگو بکش خودرا چراغ از رشک وشمع از غم بمیر
تو آن شاخ گلی ای شوخ دلبرکه آریست به آب دیده در بر
چراغ عمر ندارد فروغ بی رخ پارکراس زهره که بیند طلوع انور یار
چشم تو که داشت خواب بسیارلب داشت به او شراب بسیار
چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحرکز آب چشمم آورد سروی از آنجا سر بدر