دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
رفت عمر و نشد آن شوخ به ما بار هنوزمی کند جور به باران وفادار هنوز
زاهد شهرم و صاحب نظر و شاهد بازشسته سجاده به می کرده به میخانه نماز
سر من خاک پایت باد و جان نیزکه در پای تو خوشتر این و آن نیز
کشت چشم تو ام به شیوه و نازنظری سوی کشتگان انداز
گل رخسار ترا وقت تماشاست هنوزنرگس مست تو منظور نظرهاست هنوز
ما را بچه جرم از نظر انداخته بازما سوخته و تو بخان ساخته باز
ما سر فدای خاک رهت کرده ایم بازدردسری بکوی تو آورده ایم باز
مجلس ما به حضور تو چنانست امروزکه کمین خادمه اش حور چنانست امروز
مژه تیزست و غمزه نیز و تو نیزریختی خون عاشقان به ستیز
نیست از سوز تو جان را نه گریزسر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز
بار بیرون نشد ز خانه هنوزهست سرها بر آستانه هنوز
از بار دین و دنیا باشد مراد هر کسمیگوی هر چه خواهی من بار خواهم و بس
تو زما وصف آن جمال مپرسلب او بین و از زلال مپرس
خیال خال لبش می کنم به خواب هوساگرچه خواب نباید به چشم کس ز مگس
دارم من از جهان غم باری همین و بسدر سر خیال روی نگاری همین و بس
دل من طلبکار بار است و بسازین دل همینم به کار است و بس
ساقی به می بر افروز امشب چراغ مجلسخلوت بساز خالی از زاهد موسوس
گر به مسجد نروم قبله من روی تو بسبعد ازین گوشه محراب من ابروی تو بس
گفتمش نام تو گفتا از مه تابان پرسگفتمش نام لبت گفت این حدیث از جان بپرس
من و دردت مرا دوا این بساز توام شربت شفا این پس
آن غمزه چو از ریش دل آزرد سر نیشخون گشت به آزردن او جان و دل ریش
آنکه ز بی گنه کشی نیست دمی ندامتشبی گنهی که او کشد من بکشم غرامتش
آنکه می خوانند مردم مردم چشم منشچشم من روشن به روی اوست گفتم روشنش
به خواب آن لعل میگون دیده ام دوشهنوز از ذوق آنم مست و مدهوش