دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
به مطرب شبه چه خوش میگفت چنگشخوشا می کز لب ساقیست رنگش
چه گفت با تو شنیدی رباب و عود به گوشز کس مترس و به بانگ بلند باده بنوش
دارد به سجده شبها به روی بر زمینیبنگر که نور طاعت می تابد از جبینش
دال زلف و الف قامت و میم دهنشهرسه دامند و بدان صید جهانی چو منش
دلا نسیم عنایت وزید حاضر باشرسید مژده که دلبر رسید حاضر باش
دل مسکین که می بینی ازینسان بی زر و زورشبه کوی میکده کردند خوبان مفلس و عورش
دل که دلداری ندارد دل نشاید خواندنشنیست عاشق گر نباشد رسم جان افشاندنش
رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریشآشنا ناشده بیگانه شد از عاشق خویش
رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیشاز دیده برفتی و نرفتی ز دل ریش
زهی کشیده کمان ابروی تو تا بن گوشدمیده سبزة خطت به گرد چشمه نوش
سرو دیوانه شدست از هوس بالایشمیرود آب که زنجیر نهد بر پایش
شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدشگر خون من از شوخی ریزد بگذاریدش
کسی که دل طرف زلف یار میکشدشاگر فکند در آن حلقه دست می رسدش
گر زلف دراز فکنی از طرف بناگوشبسیار سر افتد به قدم های تو از دوش
گنه دیده گراینست که کردم نگهشدل مینادشب و روز بجز در نگهش
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباشبتپرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش
لب میگزد چو چشم گشایم بدیدنشخوشتر ز دیدنست مرا لب گزیدنش
ما به شادی جهانی نفروشیمدولت این است که ما یافته ایم از ستمش
ما به فریاد آمدیم از ناله شبهای خویشپرسشی میکنز رنجوران شب پیمای خویش
مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیشکه من از دست تو خواهم گرفت خودسر خویش
من باده بخورم چکنم گو حرام باشزاهد برو تو در پی ناموس و نام باش
می میرسد از باغ به خدمت برسیدشپوشیده بخلونگه عشرت بکشیدش
نشان شیروان دارد سر زلف پریشانشدلیلی روشن است اینکه چراغی زبر دامانش
نیستم دسترسی آنکه ببوسم پایشدر برفت وز سر من نرود سودایش