دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوشورنه خواهد سوخت خرمن هر کرا عقل است و هوش
به نینی که بر آن در بریم سجده خاصهمیشه فاتحه خوانیم از سر اخلاص
کجا کنند به تیغ از تو عاشقان اعراضز شمع باری پروانه کی برد مقراض
داریم ساقیا هوس عشرت و نشاطجویای راه میکده ایم اهدنا الصراط
کسی که دوست ندارد ز جان ندارد حظکه جسم دور ز جان از جهان ندارد حظ
دل چه کند سرو و تماشای باغتا بتوانم از همه دارم فراغ
کنار آب و لب جویبار و گوشه باغخوش است با صنمی سرو قد به شرط فراغ
بار بنشست به مجلس بنشانید چراغروی او نور تجلیست مخوانید چراغ
ای خَطَت خوب و عبارت نازک و لبها لطیفخالِ مشکینت مَلیح و عارِضِ زیبا لطیف
در زورق حیات است جان رقیب خائفیارب نگاه دارش از باد نامخالف
زهی بدایت حسن رخنه نهایت لطفخط تو حجت حسن و لب تو آیت لطف
به حسن خلق بستان دل ز عشاقکه وجه احسن آمد حسن اخلاق
به مسجد هفته از تو کجا یک سجده لایقکه در آدینه ای زاهد به شش روز دگر فاسق
طبیب عشق به خون گو بساز شربت عاشقکه نیست در خور بیمار جز غذای موافق
هوای وصل تو دارد غریق بحر فراقچو تشنه که به آب روان بود مشتاق
ز حسرت خاک شد این چشم غمناکبه خاک ار پا نهی باری برین خاک
اگرچه دور بود از تو مه به صد فرسنگدهان نو به شکر نسبتی است ننگا ننگ
نارگی می جنبدم در تن چو چنگباشه آهنگم بمیهای چو زنگ
ز رویم وقت کشتن می رود رنگکه میترسم بگیر تیغ او زنگ
ای رایت جمال تو نقش نگین دلعشقت نهاده داغ جفا بر جبین دل
ای ورق گل بهشت از رخ نازکت خجللعل لب تو غنچه را کرده به خنده منفعل
به زلف و خال تو کردی خون خویش سبیلبه شرط آنکه ستانند خونبها ز قتیل
بی تو مرا خواب و خیال وصالآن همه خوابست به چشم و خیال
پری به حسن و لطافت نداشت با همه حالهر آنچه در رخ تست ای مه خجسته جمال