دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
زاهد شهرم ز رندی می کند هر دم سؤالساقیا میده که در سر ندارد جز خیال
مرو مایل به قد تست چه حاجت به دلیلهمه دانند که الجنس الی الجنس یمیل
عشق حرفی ست که دال است بر آیات کمالآنکه در قال فرو ماند نشد واقف حال
گر چشم شوخ نست به عاشق کشی مثلدر حلقها ز دور و تسلسل فند جدل
لاف رندی مزن ای زاهد پاکیزه خصالدرد آن حال نداری به همین درة بنال
مرا سرگشته میدارد خیال زهد بی حاصلبیا ساقی و مگذارم درین اندیشه باطل
مرا گویند عاشق گرد و بیدلچه کار آید مرا تحصیل حاصل
نیست جز درد سری زین دل غمگین حاصلبا که گویم که چه می کشم از محنت دل
نیست کس را به حسن روی تو قیلچه توان گفت روشن است دلیل
آن دهان را بدو لب قند مکرر گفتمسخن مختصر خوب چو شگره گفتیم
از لب او تاخیری بافتیمآب حیات دگری یافتیم
از لب و زلف او نشان جستم و باز یافتمآب حیات خوردم و عمر دراز یافتم
ای بخت بارینی که به باران رسانیمدر تنگنای زرنشان وارهانیم
ای زنگیان زلف ترا شاه چین غلامآئینه دار حاجب رویت به تمام
با تو از دل نشانه یافتهامخبر از دزد خانه یافتهام
باز در آن کو گذری یافتمبر درش از کعبه دری یافتم
باز در عشق یکی دل به غلامی دادمخواجه را گو که بیاید به مبارکبادم
باز می بیخودی بروی تو خوردیماز حرم و دیر عزم کوی نو کردیم
بیوی خویش گردان زنده بازمهمی کش ساعتی دیگر بنازم
بحمدالله که دیگر بار، روی دوستان دیدمچو بلبل میکنم مستی که باغ و بوستان دیدم
به خالت نسبت مشک ختنا کردم خطا کردممن این تشبیه بینیت چرا کردم چرا کردم
به درد تو جز ناله همدم ندارمکسی را درین پرده محرم ندارم
بر آمد جان ز شوق آن دهانمبر آوردی به هیچ ای دوست جانم
بسی درد از غم عشقت کشیدمز بی دردی بتر دردی ندیدم