دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
بکش به ناز مرا ای به غمزه آفت مردمکه من به ناز نو خو کرده ام نه ناز و تنعم
بگذار تا به گلشن روی تو بگذریمدر باغ وصل از گل روی تو برخوریم
بیا ساقی که بیخ غم به دور گل براندازیممی گلگون طلب داریم و گل در ساغر اندازیم
بی تو نفسی که زنده مانماگر می کشیم سزای آنم
پیش رخ نو مه را حسنی چنان ندیدماین اختر سعادت بر آسمان ندیدم
تا خانه دل جای تمنای تو کردیمدر خانه چراغ از رخ زیبای تو کردیم
تا دست به زلف یار بردیمصبر از دل بی قرار بردیم
ترا بر دیده من جاست گفتمکه این جوی و تو سروی راست گفتم
ترا چون چشم خود دیگر به مردم دید نتوانمدو چشم دیگری خواهم که از غیرت بپوشانم
ترا در دل وفا باشد چه دانمز خوبان این کرا باشد چه دانم
ترا شوخ اندک وفا گفته ایمهنوز اندک است این که ما گفته ایم
را که هست ز ساعد در آستین پرسیمبه پول کهنه نیرزند مفلسان قدیم
ترا گر بی وفا گفتم چه گفتمغلط گفتم خطا گفتم چه گفتم
جان دارم و دل دارم سر دارم و زر دارمگر از تو رسد فرمان دل از همه بر دارم
چرا رنجید یار از من گناه خود نمی دانمچگونه پاک سازم باز راه خود نمی دانم
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیمفکر نو می کنیم در آن دم که خامشیم
چه بودی گر شبی در خواب رفتی چشم بیدارممگر دیدار بنمودی ز روی مرحمت بارم
چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردمیکی نگر سوی غمدیدگان به چشم ترم
چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویمرخش بوسیدم و لب هم، دگرها را نمی گویم
چه خوشتر دولتی زینم که دایم با تو بنشینمکه سیری نیست از رویت مرا چندان که میبینم
چه رنجم از تو گر کشتی به نازمکه نازت عمر نو بخشید بازم
حقوق ناز و عتاب حبیب من دانمتو حق شناس نئی ای رقیب من دانم
خال لب توست داغ جانمدل سوخته این و کشته آنم
خیال چشم و ابرویت شبی در خواب میدیدمتو گویی جادوان مست در محراب میدیدم