دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرمبر سر کوی دلارام قراری گیرم
در دست در درونم درمان آن ندانمساقی بیار جامی پ ز زهرو وارهانم
درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارمنه هشتم طاقت رفتن نه امکان سکون دارم
دل برفت از دست ما تنها نه دل دلدار همسینه از داغ جدانی خسته و انگار هم
دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش همناز خود گو بیش کن تا میرمش زین بیش هم
دل گرفت از بتان به رویمراست گویم دروغ میگویم
دل نیست به دستم بر دلبر چه فرستمجان هست ولی چیز محقر چه فرستم
دوش آرزونی شکسته بودمبا زلف کجش نشسته بودم
دوش با خود ترانه میگفتمغزل عاشقانه میگفتم
دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتمبار بر دل پای در گل دست بر سر داشتم
رحمت آری و کنی چاره این درد نهانمگر بدانی که ز هجر تو چسان میگذرانم
رخ بپوشید و جگر میسوزدمآتش پنهان بتر میسوزدم
رخت رشک قمر گفتیم گفتیمدهانت را دهانت را شکر گفتیم گفتیم
رفت از دست من آن زیبا نگاری چون کنمنیست در دسٹم عنان اختیاری چون کنم
روز عید است و من امروز بر آن در میرمکه دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم
روز نشاطست و عیش باده بیارید و جامزآنکه به جان آمدم در غم ناموس و نام
روز و شب از غم عشق تو در اندیشه درمگرنه از صبر از هجر تو به هر لحظه درم
رویت گل سیراب نگوییم چه گوییمآن لب شکر ناب نگوییم چه گوییم
ز ابرویت به محراب نیازمسر زلفت برد عقل نمازم
زیر لب قند مکرر سخنت را گفتمگر ترا هیچ نگفتم دهنت را گفتم
ساقی بیار شیشه می تا به هم خوریمکز چرخ شیشه باز جگر خون چو ساغریم
سالها شد که در تک و پوییمتو بمانی عجب چه میجوئیم
سحر خروش کنان بر درت گذر کردیمز حال خود سگ کوی ترا خبر کردیم
سر بر در توأم بنگر سربلندیمای من سگ تو عفو کن این خود پسندیم