دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
سر زلف تو کرد آخر به سودایی گرفتارمکه دیگر از پریشانی دمی سر بر نمیآرم
سر که بر پای تو بنهادم از آن بردارمتا بدین جرم و خطا جان به غرامت آرم
شاه مرغانم سوی تخت سلیمان می پرمصید من عشق است و دل پیر و عنایت رهبرم
شب که ز حسرت رخت چشم به ماه کرده امسوخته ماه و زهره را سینه چو آه کرده ام
شبی که بی رخ آن شمع مه جبین باشمبه ناله همدم و با درد همنشین باشم
شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازمهمنی دار که خود را بر بار اندازم
صحبت عاشق و حبیب بهمفصل گل دان و عندلیب بهم
صحبت یارِ بهشتیست پُر از ناز و نعیمای خوش آن دم که به ما آید از آن روضه نسیم
صد جان ز لبت به وام گیرمتا پیش تو دم بهدم بمیرم
صفت زلف کجت راست نباید به قلممه نو باشد از ابروی تو بسیاری کم
عشق تو داغ بندگی باز کشیده بر دلمنام و نشان مقبلی شد به غم تو حاصلم
عمریست کز دیار تو محروم مانده ایموز شوق نامهای تو سطری نخوانده ایم
عمریست که از خلوته در میکده مسئوریمشب مست و سحر گاهان چون چشم تو مخموریم
عید می آید و وقتست که در مه نگریمپرده برگی که از مه به تو مشتاق تریم
غم دوست من مغتنم میشمارمنشاطی که بیاوست غم میشمارم
قدحی بیار ساقی که ز توبه شرمسارمسر آن ندارم اکنون که به زهد سر درآرم
قراری کردهام با خود که چون در پیش یار افتمبه خاک پای او بیخود بغلطم بیقرار افتم
گر به میخانه حریف می و شاهد باشمبه که در صومعه بنشینم و عابد باشم
گر بی تو یک دو دم من بیمار زیستماز غمزه تو خسته و انگاره زیستم
گر تو سر خواهی ز من سر با تو ببارم به چشمسر چه باشد هرچه دارم در نظر آرم به چشم
گر جان ز من دلشده خواهی بسپارمور دیده روشن طلبی در نظر آرم
گر خود هزار سنگ ملامت به سر خورمچندان که زندهام غم آن سیمبر خورم
گر دل طلبی از من جان هم به تو در بازموره دیده خون افشان آن نیز روان سازم
گر دهد دستم کز آن عارض نقابش بر کنمبوسه دو از رخ چون آفتابش بر کنم