دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
گر کام خود از لبت بگیرمچون خضر به سالها نمیرم
گر گذاری که با تو در نگویمخاک پایت به چشم ها بخریم
اگر من از عشق آن دو رخ میرمای گل روضه دامنت گیرم
گفت دلدارم که از هجران دلت خون میکنمگفتم ار خون شد ورا از دیده بیرون میکنم
گفت یار از غیرِ ما پوشان نظر گفتم: به چشم!وآنگهی دزدیده در ما مینگر گفتم: به چشم!
ما از نو سخنور جهانیمصاحب نظریم و نکته دانیم
ما از شراب و شاهد صد بار توبه کردیمآن توبه ها شکستیم چون با تو باده خوردیم
ما از لب تو کام ندیدیم و گذشتیمتشنه به لب چشمه رسیدیم و گذشتیم
ما با غم تو خرم و آسودهخاطریمزآن لب به کام ما شکری نی و شاکریم
ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیممحنت عشق تو بر راحت جان بگزیدیم
ما چو قطع نظر از روی نکو نتوانیمدل به بیهوده بدگوی چرا رنجانیم
ما خانه دل جای تمنای تو کردیمدر خانه چراغ از رخ زیبای تو کردیم
ما در حریم مجلس عشاق محرمیمبا درد پار صاحبه و با ناله همدمیم
ما درین شهر به دام صنمی در بندیمکه به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم
ما را سر آنست که در پای تو افتیمچون زلف تو بر خاک قدم های تو افتیم
ما رند و قلندر صفت و عاشق و مستیممعذور توان داشت اگر توبه شکستیم
ما ز سگان درت بیشتر و کمتریمعمر گذشت و هنوز معتکف این دریم
ما لبت را نمک، شوان ملاحت خوانیمخال مشکین ترا دانه دلها دانیم
مرا گویند باران کیست بار تو چرا گویمز مهروبان کدامست اختیار نو چرا گویم
مریض عشقم و درد تو دارمز دردت تا ابد سر برندارم
من ازین خرقه آلوده که در بر دارمعار باشد اگر از خویش نباشد عارم
من برین در بندهام تا زندهامتا چنینم بندهٔ پایبندهام
من ترا مانده به هر بار کجا بار شومور بود نیز وفادار چرا بار شوم
من ترک زهد کرده و رندی گزیدهامخاشاک راه داده و گوهر خریدهام