دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
من دل خسته به درد تو دوا یافته امرنج ها دیده و امروز شفا یافته ام
من ز بویش بیخود و دیوانهامگه به مسجد گاه در میخانهام
من ز جانان به جان گریختهاموز جفای جهان گریختهام
من ز غمت خرم و به یاد تو شادمدرد تو دارم که هیچ درد مبادم
من ز مهرت هر سحر کز سوز دل دم میزنمآتش جان در تو و خشک دو عالم میزنم
من طاقت دوری ز رخ یار ندارمجز بردن بار غم او کار ندارم
من که از وصل تو ای دوست جدا می باشمسال و مه منتظر وصل شما می باشم
من و درد تو آنگه باد مرهمنباشد این قدر دردی مرا هم
من همچو گردم در رهت زآن رو طلبکار تواممهر تو دارم ذره سان وز جان هوادار توام
مهی نشست خیال رخت به خانه چشمتو ماهی از تو ستانیمه ماهیانه چشم
نام آن لب به خط سبز به جانی دیدمکاغذی بافتم و قند دروه پیچیدم
نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرمخود من ساده درون صورت غیری نپذیرم
نقد جان چیست که در دامن جانان ریزمگر بخواهد ز سر هر دو جهان برخیزم
نیست جز غم بینو خوردن دیگرمگر دهی سوگند بالله میخورم
وصف دهن تنگ تو من هیچ نگویمچون نیست ز لطفش خبری یک سر مویم
هر شبی تا به سحر دست دعا بگشایمکه مگر یک شبی آن بند قبا بگشایم
هر شبی خاک درت از گریه پرخون میکنمچهره شمعی به آب دیده گلگون میکنم
هرگاه که به ناکامی دور از لب بار افتمچون خسته بی مرهم مجروح و نگار افتم
یار اشکم دید و شد بر من رحیمسائلان را دوست میدارد کریم
یار من بار دگر می طلبد دانستمعاشق زار دگر میطلبد دانستم
بار هر چند به ناحق طلبه آزارمگر ازوه باشدم آزار ز حق بیزارم
یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودممشکین نفس برآمد آن دم ز سینه دودم
آتش دوری دل ما بر نتابد بیش ازینداغ هجران جان تنها برنتابد بیش ازین
آمد درون دل غمت دیگر نمی آید برونسودای آن زلف سیه از سر نمی آید برون