دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
آمد لب تو باز بصد نازه در سخنشیرین حکایتیست که گوید شکر سخن
امروز بحمدالله فارغ شدم از دشمندشمن چه تواند کرد چون دوست بود با من
ای بدل نزدیک و دور از دیدن گریان مننیستی غایب زمانی از دل من جان من
ای خوش آن باد که از کوی تو آید بر منمنت خاک درت باز نهد بر سر من
ای عادت قدیمت دلهای ما شکستنبر خود درست کردی عهد و وفا شکستن
ای غمت آرام جان عاشقاناز تو پر شادی جهان عاشقان
ای غمت فوت جان سوختگانداغ عشقت نشان سوختگان
ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چناندل من عاشق نام تو زبان نیز چنان
ای نهاده بار هجران بر دل پر درد منتا چه آید بعد از این بر جان عم پرورد من
با درد تو آرمید نتواناز داغ تو هم رهیة نتوان
بحر عشقت بحر بی پایاب گفتن میتواندر وصلت گوهر نایاب گفتن میتوان
بدیده سوی تو حیف آیدم گذر کردننشان پای نو آزرده نظر کردن
به رخ قدر گل و گلزار بشکنسخنگو قند را بازار بشکن
بر درت بی آب شد اشکم ز بسیار آمدنبعد ازین خون خواهد از چشم گهربار آمدن
برگ گل خواندمش از لطف برنجید ز منمگر این نکته رنگین نپسندید ز من
تا رفتی از برم شده ام زار و ناتوانبازآ که دل شود ز وصال تو شادمان
ترک دل گفت آن دو چشم و دل ز تیر غمزه خونترک از ده رفت و سهم او نرفت از ده برون
چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه اینالوداع ای زهد و تقوی الفراق ای عقل و دین
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدنگر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن
چه خوش است از تو بوس بخوشی نیاز کردنزلب تو وعده دادن پس وعده ناز کردن
حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان منکه باشم من که نام او برآبد بر زبان من
خاک پایت دوست دارد روی مننیست عیب ای دوستان حب الوطن
خبری یافتم از یار مپرسید ز منتا نیارید بر من خبر دار و رسن
خواجه چرا نشستهای خیز که رفت کاروانبار به بند و شو توهم در پی کاروان روان