دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
خوشا در کوی دلبر آرمیدنگل از گلزار وصل بار چیدن
خوش است بر لب معشوق مست بوسیدنبه باد روی دلارام باده نوشیدن
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختنبر خاک کویش خون و اشک از چشم گریان ریختن
داری لب و دهانی شیرین ولی چه شیرینبر رخ خطی و خالی مشکین ولی چه مشکین
در سر زنجیر زلف او من بی عقل و دینبار در پیچیدهام هذا جنون العاشقین
دلا نحفه جان به جانان رساننیاز گدا پیش سلطان رسان
دل است جایش و با دیده فتاده به خونبدین خوشیم که باری از این دو نیست برون
دلبر نازک دل من هر زمان رنجد ز منگریش گویم به جان ماند به جان رنجد ز من
دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنینچشم و ابروی ترا شیوه چنان ناز چنین
دلم را صبر ممکن نیست از روی نکو کردنولی گر اینچنین باشد نشاید عیب او کردن
دل من عاشق باریست که گفتن نتوانروز و شب در پی کاریست که گفتن نتوان
دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتنجان دهد مرغ از برای آشیان خویشتن
دوستان مرحمتی بر دل بیچاره منکه برفت از بر من بار ستمکاره من
راز عشقت ز دل آمد به زبانمهر در ذره نهفتن نتوان
روی او از زلف دیدن میتوانگل شب مهتابه چیدن میتوان
زلف بر دوش آن پری در ماهتاب آمد برونگونیا از سوی چین صد آفتاب آمد برون
ز نشاط و عیش بادا لب تو همیشه خندانشکرست آن نه لبها گهرست آن نه دندان
زیر پا دامن کشان زلف دوتای او ببینبر زمین افتاده چندین سر برای او ببین
سرو می ماند به قد یار منز خاک پای سرو از آن رو شد چمن
سوخت به داغ غم چنان دل که نماند ازو نشانپیش من آ ، دمی نشین آتش جان من نشان
سوخت جانم تا ز پا افتاد زلفت بر ذقنتشنه را جان سوزد آری چون به چاه افتد رسن
سوختی ای مرهم جانها درون ریش منآنشی بنشان دمی یعنی نشین در پیش من
شبی خواهم چو شمعش لب گزیدنبدین قلم زبان باید بریدن
شبی نگذرد بر دوچشم اشک گلگونکه از دل بروما نیارده شبیخون