دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
شه لشکر کش ما برد از ما عقل و هوش و دینچرا آن ترک کافر کیش غارت می کند چندین
طوطی ب نو دید و در افتاد در سخنبرد از دهان ننگ نو ننگ شکر سخن
عاشق کیست دلم باز نخواهم گفتنسر مونی بکس این راز نخواهم گفتن
عاشقی چیست مقیم در جانان بودنروی بر خاک در دوست به عزت سودن
عشق حالیست که جبریل بر آن نیست امینصاحب حال شناسد سخن اهل یقین
قدمت آن با الف با سرو سیمینبگویم راست هم آنی و هم این
کارم ز دست شد نظری کن بکار منبنگر بکار بنده خداوندگار من
که خبر برد به بار از من مبتلای غمگینکه لبش بریخت خونم به بهانه های رنگین
گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدنمن بار سر نخواهم بار دگر کشیدن
گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برونز اول شبه تا دم صبح آفتاب آید برون
گر قد همچو سروش در بر توان گرفتنعمر گذشته دیگر از سر توان گرفتن
ما باز دل نهادیم بر جور دلستانانما را به ما گذارید باران و مهربانان
مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگونهوای شاهد و می کی رود ز سر بیرون
من نخواهم دیده از رویت دگر برداشتنمشکل است از دیده روشن نظر برداشتن
من و محنت تو زهی راحت منچه راحت که بخت من و دولت من
مه عیدت مبارک باد ای خورشید مهرویانزلب حلوای عیدی ده نخستین با دعاگویان
میزند بر آتش دل جوش می آب اینچنینغم ز دلها میزداید باده ناب اینچنین
نخواهم بیش از این از خلق راز خویش پوشیدننمی آید ز من کاری بغیر از باده نوشیدن
نمی دهد دهنت کام ما از آن لب شیرینرا به تنگ دلان می کنند مصابقه چندین
نوش کن خواجه علیرغم صُراحیشکنانبادهای تلخ به یاد لب شیریندهنان
چه جویست آن روان در فر شیرینکه پرسد دیر دیر از یار دیرین
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختنبا چنان رخ غایبانه نیست آسان باختن
هر دمی با دگری ناز مکنچشم بر روی خسان باز مکن
آنکه رنگی نیست کس را از لب رنگین اوباد جان من فدای عشوه شیرین او