دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
مکش بر هر دلی تیر و مکش باز از حسد ما راکزان مژگان ز صد ناوک صد و یک می رسد ما را
یار بگزید بی وفایی رارفت و ببرید آشنایی را
آن رخ نبینم ار نبری زلف پر ز تابشب منقطع نگشته نبیند کس آفتاب
با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتابکی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب
جانبِ ما خوب میآید. که می آید؟ حبیبوز پی او زشت میآید. که میآید؟ رقیب
چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاببریز در قدح گوهرین عقیق مذاب
حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیبسخت بیدردی بود نالیدن از درد حبیب
دلم از شمع رخت در تب و تابست امشبکارم از نرگس مست تو خرابست امشب
دل مقیم کوی جانانست و من اینجا غریبچون کند بیچاره مسکین تن تنها غریب
دوش رسیدم به گوش از لب جانان خطابای دل اگر عاشقی دیده بپوشان ز خواب
رفتم از دست! من بی سر و پا را دریابپادشاهی! ز سر لطف گدا را دریاب
عنبرست آن دام دل یا مشک نابیا ز سنبل پر گل سوری نقاب
لعل درخشان نگر غیرت یاقوت نابلاله سیراب بین پسته سنبل نقاب
مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتابمطلعی گفتم بدین خوبی که می گوید جواب
من طلب کردم وصالت روز و شبیافتم اینکه به حکم من طلب
آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوختوین برق جانگداز همه خشک و تر بسوخت
آنچه از خدای خواست دل بنده باز یافتخود را به چشم مست تو در عین ناز یافت
آن چشم نیمه مست جهانی خراب ساختدلها بسوخت تیمی و نیمی کباب ساخت
آن چه روییست که حسن همه عالم با اوستدل در آن کوی نه تنهاست که جان هم با اوست
آن چه مروی است چه خوش رفتاری استآن چه طوطی چه شکر گفتاری است
آن رخ از مه خجسته فال تراستلب ز کوثر بی زلال تر است
آن سرو که آمد بر ما از چمن کیستوان غنچه که دلها شد ازو خون دهن کیست
آن شوخ که رفت از بر ما باز کجا رفتدور از نظر اهل وفا باز کجا رفت
آن گل نو از کدامین بوستان برخاسته استکز نسیم او ز هر سو بوی جان برخاسته است