دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
آن نور دیده یک نظر از من دریغ داشتتیری ز غمزه بر جگر از من دریغ داشت
آه که از حال من یب ندانستمردم و درد دلم طبیب ندانست
از آن لب شنیدن حکایت خوش استسخن های شیرین به غایت خوش است
از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفتدل نعره بر آورد که جان رفت و روان رفت
از حال دل به دوست نه امکان گفتن استبر شمع سوز سینه پروانه روشن است
از گریه مرا خانه چشم آب گرفته استوز نه ما چشم ترا خواب گرفته است
از گلستان رخت حسن بتان یک ورق استحالیا از ورق عشق تو اینم سبق است
امشب ز خیالش سر ما خواب دگر داشتوز عارض او چشم ترم آب دگر داشت
ای ابتدای دردت هر درد را نهایتعشق ترا نه آخر شوق ترا نه غایت
ای از تو بانواع مرا چشم رعایتآری نظری کن به من از عین عنایت
ای به جان عاشقان خریدارتغمزها نیز کرده بازارت
ای روی دردمندان بر خاک آستانتاز آب و خاک زآن سو غوغای عاشقانت
ای ز صد گلبرگ نازکتر تنتبر تو لرزانتر گل از پیراهنت
ای ز نوش شکرستان لبت رسته نباتتشنهٔ پستهٔ شکرشکنت آب حیات
ای گله گوشه حسن آمده بر فرق تو راستسرو را نیست چنین قامت رعنا که تو راست
ای که از زلف توخون در جگر مشک ختاستروی زیبای تو آنینه الطاف خداست
اینچنین صورت مطبوع ز جان نتوان ساختسخن ساخته شیرین تر از این نتوان ساخت
اینچنین مشک در همه چین نیستاین همه عطر در ریاحین نیست
این چه خبر جستن و پرسیدن استاین طلب کیست چه پرسیدن است
این چه سرو قد چه رفتارستاین چه شیرین به این چه گفتارست
این میوه شیرین مگر از باغ بهشت استوین حور بهشت از شکر ناب سرشته است
با چشم من این اشک روان را چه فتادستبا جان من این سوز نهان را چه فتادست
بازآ که در فراق تو جانم صبور نیستبازآ که بی حضور تو دل را حضور نیست
باز آتشی به سینه رسیدن گرفته استخون از دل کباب چکیدن گرفته است