دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
نداند قدر حسنت کس به از توکه خاک پای خود روبی به گیسو
آن عارض و رخسار و جبین هست در سه ماهکز دیده نهائنده نهان کردمت آگاه
از فرقت تو هر دم خون بارم از دو دیدهگر دیدنت نباشد بیزارم از دو دیده
اشک چو لعل ریزد آن لب مرا ز دیدهدر شیشه هرچه باشد از وی همان چکیده
ای از حدیث زلف توام بر زبان گرهبگشای برقع از رخ و از زلف آن گره
ای با لب شیرین سخنت تلخ فتادهشد در همه خلق از نمکت شور زیاده
ای چو چشم خوش تو چشم کسی کم دیدهشکر ننگ تو برتنگ شکر خندیده
ای خط مشکبار تو پیچیده گرد ماهبر روی روز نقطه خالت شب سیاه
ای دل ریش من از جور تو غمگین گونهلبت از خوردن خونم شده رنگین گونه
ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماهمردم دیده که باشد؟ که کند در تو نگاه
ای روان گرد درت اشک روان پیوستهبه فلک بی تو مرا آه و فغان پیوسته
ای شیشهٔ دل ما در زیر پا شکستهسنگیندلی گزیده عهد و وفا شکسته
ای لب و گفتار تور شیرین همهگرد رویت خال و خط مشکین همه
ای مردم دو چشمم مثل رخت ندیدهلیکن جمال خوبت رشک فرشته دیده
ای منت جانفشان دیرینهداغ عشقت نشان دیرینه
ای نبات قد سبزت شکرستان همهقد شمشادوشت سرو خرامان همه
به ابروان تو زاهد چو چشم وا کردهرا به گوشه محراب ها دعا کرده
با تو در دل نبایدم رخ ماهرخ نیارد شدن به خانه ماه
باد آرد بر من بوی تو ناگه ناگهکو گذر میکند از کوی تو ناگه ناگه
برهگذار قد بار دیدم از ناگاهکدام قد الفی بود در میانه راه
به ناز کشتن او بازم آرزوست چه چارهکه کس به آرزوی دل نیافت عمر دوباره
بیروی او ز دیدهٔ بینا چه فایدهرفتن به باغ بهر تماشا چه فایده
بینم ابروی تو پیوسته مه نو گه گهآن نبودست که گویند بقله الحرمه
تا توانی دل مشتاق بدست آری بهجانب بار و وفادار نگه داری به