دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیدهگشاد چشم تو اشکم دمادم از دیده
چندین چه بلا و درد است این آهاز عشق تو بر دل من ای ماه
خواهم که کنم بار دگر در تو نظارهعمریست که دارم هوس عمر دوباره
در پای تو تنها به سر ماست فتادهخلقیست به آن خاک قدم روی نهاده
دلم به زخم زبانها نگردد آزردهکه عاشق تو بود گنده تیر خورده
دلم ترسد در آن زلف خمیدهشب است آری و سرهای بریده
روی خوب از من مشتاق نپوشانی بهقیمت صحبت صاحب نظران دانی به
زاد راه عاشقان اشک است و روی زرد و آهراه ازین گونه است بسم الله که دارم عزم راه
زیر پا از زلف مشکین گه گهی میکن نگاهتا ببینی از تو مسکینان بسی بر خاک راه
شبت خوش باد ای باد سحرگاهکه آوردی هوای زلف آن ماه
کحل بصر نیست جز آن خاک راهچشم به سرمه مکن ای دل سیاه
گر سر طلبی بر درت آریم به دیدهچون اشک همه جانب کوی تو دویده
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چهگفتم چه نمکهاست در آن گفت ترا چه
لب یار برهم چرا زد ز پستهچه موجب شکستن ز مشتی شکسته
ما جگر سوختگان داغ تو داریم همهمرهمی بخش که مجروح و نگاریم همه
مرا که روی تو بینم چه حاجت استکه کسی نظر نکند با وجود گل به گیاه
هر نیر کز تو بر دل غم پرور آمدهدل ز انتظار خون شده تا دیگر آمده
هر نیر که بر جان ز تو از دور رسیدهصد دفتر شعر از حسن و خسرو سلمان
ای بار نازنین مگر از فتنه زادهایکامروز چشم فتنهگری برگشادهای
باز خود را چو گل تازه بر آراسته ایباغ رخسار بگلهای نر آراسته ای
تا به رخسار مه از غالیه چوگان زدهایرقم غالیهسان بر مه تابان زدهای
چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ایبقامت این علم فتنه بر فراخته ای
گر همه وقتی همه دلخون نه ایلیلی وقتی تو و مجنون نه ای
لیست آن بگو با شکر خورده ایز خود خورده باشی اگر خورده ای