دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
آشوب جانی شوخ جهانیبی اعتقادی نامهربانی
آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهیدر پیش و پس ز جانها با او روان سپاهی
از در خویش مرا بر در غیری ببریباز گویی به در غیر چرا میگذری
اگر در کشتنم تأخیر کردینبود از مرحمت تقصیر کردی
اگر ز محنت دنیا خلاص میطلبیبنوش باده گلگون ز شیشه حلبی
ای آفتاب روی تو در اوج دلبریپروانه چراغ رخت شمع خاوری
ای آیت حسن از رخ خوب تو مثالیاز رنگ رخت دفتر گل نقش خیالی
ای از خط تو زنگ بر آئینه شاهیتو شاهی و پیش تو بتان جمله سپاهی
ای بوده با تو ما را خویشی و آشناییبا آشنای خویشت تا چند بیوفایی؟
ای درد درون جان چه باشیای سوز درون نهان چه باشی
ای دل این بیچارگی و مستمندی تا به کیچون نداری روی درمان دردمندی تا به کی
ای دهان تو قند و لب همه میقند پیش لب تو لیس بشی
ای رخت آیت حسن و دهنت لطف خدایبه حدیثی بگشای آن لب و لطفی بنمای
ای صبا بر خاک کوی یار ما خوش میرویشبه سراندازان بر آن زلف دوتا خوش میروی
ای صبا تاکی به زلف بار بازی می کنیسر دهی بر باد چون بسیار بازی می کنی
ای گل روی ترا چون من بهر سو بلبلیاز تو دارد این مثل شهرت که شهری و گلی
این چه نبهاست وین چه شیرینیوآن چه گفتار و آن شکر چینی
ای ولوله عشق تو به ره هرزه کوییرندان سر کوی تو مست از تو به بویی
با تو ه را نمی رسد دعویشاهدند آن دو رخ برینه معنی
باز به ناز کش مرا چیست که ناز میکنیناز نمیکنم دگر گوئی و باز میکنی
باز بگذشتی بر آن زلفه ای نسیم مشکبویدر شب تاریک چون رفتی برآن راه چو موی
باز دست از جانفشانان بر فشاندیداد بیدادی ز مظلومان ستاندی
بازم از طلعت خود دیده منور کردیمجلس من بسر زلف معطر کردی
با مسکنت و عجز و ضعیفی وفقیریدارم هوس لطف تو وای ار نپذیری