دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
با من این بودت ز اول شرط باریکآخر الأمرم به یاد همه نیاری
بچشم جان چو چراغی که در میان ز جاجیز عشق آب حیاتی ز عقل ملح اجاجی
به جز نور و ضیاء و گرمی از آذر چه میخواهیز دریای حقایق جز در و گوهر چه میخواهی
بده ساقی شراب ارغوانیکه بی می خوش نباشد زندگانی
بر سر راه طلب بافت گدانی گهرییعنی از اهل دلی بیسرو پائی نظری
بر گل به پای سرو چو رفتار میکنیاز لطف پای نازکت افگار میکنی
بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودیلطف بسیار نمودی و کرم فرمودی
برویت بنگرم ناگه نرنجیبسویت بگذرم ناگه نرنجی
به کوی عشق باشی شیرمردیاگر باشد به رویت گرد دردی
به مجلسی که بمستان ز لب شراب دهیدلم ز رشک بسوزی مرا کباب دهی
به باران کهن یاری نکردیجفا کردی وفاداری نکردی
تا خلوت دل خالی از اغیار نیابیبام و در آن خانه پر از بار نیابی
تا کی ای مونس دلم بیموجبی غمگین کنیگریههای تلخ من بینی و لب شیرین کنی
تب چرا درد سر آورد به نازکبدنیکه چو گل تاب نیاورد به جز پیرهنی
ترا چگونه توان گفت یوسف ثانیثنای حسن نو او گفت او بود ثانی
ترا دیده هر بار دیدی چه بودیکه هر بار دولت مرا رخ نمودی
ترکمن مه بود به ترکی آیخوش بود یک شبی به پیش من آی
تن در پی جان میرود ای بخت کجاییموقوف تو ماندیم که راهی بنمایی
تو چشم آنکه حق بینی نداریوگر نه هرچه بینی حق شماری
نو درد نداری و رخ زرد نداریای عاشق بیدرد چه نالی و چه زاری
تو سروی و گل خندان همانکه میدانیرخ نو شمع و شبستان همانکه میدانی
چرا به تحفه دردم همیشه ننوازیبه ناز و شیوه نسوزی مرا و نگدازی
چرا هر دم از پیش ما میگریزیشهی از گدایان چرا میگریزی
چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داریخال مشکین رخ رنگین لب شیرین داری