دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
چو تو دشمن از دوست نشناختیمرا سوختی و به او ساختی
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامیدرید پیرهن نیکوئی به بد نامی
چه لطف است این که با من مینماییلب نازک پرسش میگشایی
چه موجب است که هیچ التفات ما نکنیترحمی به غریبان بینوا نکنی
حدیث خوشی هیچ با ما نگوئیسخن جز به شمشیر قطعا نگونی
خرم آن دم که توأم مونس و همدم باشیمن بغمهای تو دلتنگ و تو خرم باشی
خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالیباری برم خیالی چون نیستم وصالی
خواهی که به هیچ غم نمیریتا دست دهد پیاله گیری
دارم ز ابروان تو چشم عنایتیکز نازم ار کُشی، نکنندم حمایتی
درین پستی گر آن مه را نیابیبه بالا هم شوی آنجا نیابی
درین ره هرچه جویی آن بیابیبجو نقدی که ناگاهان بیابی
دست ندارم از تو من گرچه ز پایم افکنیتیزترم به دوستی گر همه تیغ میزنی
دگر باره تیغ جفا بر کشیدیز باران دیرینه باری بریدی
دل رفت به باد دلپذیریکسی را نبود زجان گزیری
دل ز باران کهن برداشتیچیست چندین جنگ پیش از آشتی
دل شد ز عشق باری شیدا چنانکه دانیکرد آب دیده رازم پیدا چنانکه دانی
دل شیشه ایست جای خیال تو ای پریکردی پری به شیشه همین است ساحری
دل که سودای تو می پخت کبابش کردیبود غمخانه دیرینه خرابش کردی
دل من به داغ جفا سوختیمرا مانده دل را چرا سوختی
دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهیعیسی دمی و آب به آدم نمیدهی
راز معشوق حدیثیست نهانداشتنیای صبا پیش کس از قصه ما دم نزنی
ز دیده در دل دیوانه رفتیز منظرها به خلوت خانه رفتی
ز من که مهر تو دارم به سینه روی چه تابیالا تعرض عینی و انت تعلم مآبی
ز من مپرس که «از عاشقانِ زارِ کهای؟»از او بپرس که «معشوق و غمگسارِ کهای؟»