دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
سالها گر بنویسم صفت مشتاقیماند از شوق تو صد ساله حکایت باقی
سیمین بدنی سرو قدی پسته دهانیهر وصف که آید به زبانم به از آنی
شیرین لبی شکر دهنی سرو قامتیکونه کنم حدیث بخوبی نباتی
صنما در خط سنبل مه تابان داریبر سر شاخ صنوبر گل خندان داری
طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردیچه میخواهی ازین رحمت دوائی جو که به گردی
عاشقی و بی دلی بیدلبریاین همه دارم غربی بر سری
قطره قطره از دریا چو به ساحل آییگره به دریا برسی قطره نبی دریایی
کاش که سرو ناز ما از در ما در آمدیتا شب هجر کم شدی روز جفا سر آمدی
کدام سر که ندارد دماغ سوداییکدام دل که بود خالی از تمنایی
گر از در به تیم برانی نو دانیاگر کشته خویش خوانی تو خوانی
گر از شاخ دولت گلی چیدمینسیمی ز کوی تو بشنیدمی
اگر او یاد من دلخسته کردیدل آه و ناله را آهسته کردی
گر باد سوی خاک من آرد ز تو بوییچون زلف توام جان دمد از هر سو مویی
گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسیتا نیابی نظر اهل صفا هیچ کسی
گر بردرت این اشک چو سیلاب گذشتیدر کوی تو این خس هم از این باب گذشتی
گر بری دست به آئینه و در خود نگریببری دست ز عشاق به صاحب نظری
گر به فردوسی از حریم وصل نگشانی دریپیش هر حوری ز آب دیده باشد کوثری
گر به من یار شوی ور نشویتو همان باری و دیگر نشوی
گر تو دل ما سوختی از آتش دوریما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری
گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنیسرهای ما کشان همه در زیر پا کنی
گر گم شوی از خود خبر یار بیابیچون یافتی آن گمشده بسیار بیابی
گر لذت خونریزی آن غمزه شناسیاز تیغ نترسی و ز کشتن نهراسی
گر همه وقتی همه دل خون نییلیلی وقتی نو و مجنون نیی
گفتم: ای سیمذقن! گفت: که را میگویی؟گفتم: ای عهدشکن! گفت: چهها میگویی