دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
آتش عشق کنون سوخت دیگر پیکر مابعد از این تا چه کند باد به خاکستر ما
چنان به سوخت شرار غم تو جان مراکه باد مینبرد مشت استخوان مرا
تا به خاک قدمت روی نیاز است مراکعبه کوی تو خلوتگه راز است مرا
بلندآوازه بلبل در گلستان کرد دستان راکه در جای بلند آنجا نباید داد بستان را
باز آراسته بینم صف مژگان تو راعزم غوغا بود آن نرگس فتان تو را
از پس عمری که بگشود آن جفا جو دیده راروی ما بیدار کرد آن فتنه خوابیده را
آشنا منما به گیسوی پریشانه شانه راآگه از سر دل خلقی مکن بیگانه را
گرفته نور ز داغ جگر نظاره ماکه آفتاب برد حسرت ستاره ما
تلخی صبر است بس بر طبع شکر ریز ماشور شیرنی نمیخواهد به سر پروز ما
همین بود سبب دیر آشنایی ماکه زود گل نکند آتش جدایی ما
کنون کافتاد دور حسین با این زلف و چوگانهاسر ما و به راه عشق بودن گوی میدانها
ای خوش آن روز که دل به هر غمت جایی داشتسر سودازده با مهر تو سودایی داشت
به دامنم نبود گر دل فکار منستگواه خون شدن قلب داغدار منست
اختلاف اهل دل خوبس اهل دل کجاستآنکه حل سازد یکی از این همه مشکل کجاست
از تیر خطا کردن تو دل گلهمند استای سخت کمان قیمت یک تیر تو چند است
تبسم لبت از لعل آبدارتر استز فصل گل رخ خوب تو خوش بهارتر است
خندهات نوش لب ز آب بقا شیرینتر استنزد ما نفرین تلخت از دعا شیرینتر است
اطراف رخت را خط شبرنگ گرفته استافسوس که آن آینه را زنگ گرفته است
ز خوب و زشت جهان یار ما به ما کافی استاگر وفا نکن با کسی جفا کافی است
گرچه هر تیر جفا کز تو رسد مطلوبستخود بگو عاشق بیچاره مگر ایوبست
جلوه گر گردد چو حسن او را جفایی لازمستعشق چون شد پرده در او را وفایی لازمست
در سر کوی وفا عشاق را منزل یکیستگر کم و بیشت تخم معرفت حاصل یکیست
کشتن منصور نزد عاشقان دشوار نیستچون کند عاشق که در این دوره دیگر دار نیست
مرد خدا فریفته مال و جاه نیستدر بند مال و دولت و تاج و کلاه نیست