دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
من نمیگویم چرا با دوستانت کین بودخود بگوی ای نازنین شرط محبت این بود
تنک بر جان در گلو راه نفس کی میشودای خدا این مرغ بیرون از قفس کی میشود
دلم دائم ز هجرت خویش را بیمار میخواهدز تیغ بیدریغت سینه را افکار میخواهد
از قفس راندی و گفتی رو که آزادی دگرتا مرا سازی اسیر دام صیادی دگر
هر چه خواهی بر من ای دنیا ز تلخی تنگ گیرهی به قصد شیشه دلهای نازک سنگ گیر
آن مشک که در چین به صدا اعزاز خرندشدر چین سر زلف تو با ناز خرندش
ز بسکه در غم روی تو انتظار کشیدمقلم به صفحه عشاق روزگار کشیدم
اگر از بیوفاییهای تو حرفی به لب دارممشو آزرده دل جانا که هذیا نست تب دارم
تا سرو کار بدان طره پر خم دارماز پریشانی ایام چرا غم دارم
ترک دین و دل نمودم ترک جان هم میکنمغیر عشقت هر چه باشد ترک آن هم میکنم
ما از دو کون پای به دامن کشیدهایمدر سایه محبت یاری خزیدهایم
دوش با پیک خیالت گفتگویی داشتیمتا سحر مانند مستان های و هویی داشتیم
بس که در باغ رخت محو تماشا ماندیمبیخبر از همه نیک و بد دنیا ماندیم
روزگاریست که ما طالب دیدار توئیمهمه دیدار تو جوئیم و گرفتار توئیم
نگارا زخم دل را مرحمش کنترحم بر هجوم ماتمش کن
دلی کز عشق مفتون نیست یا رب پر ز خونش کنز اقلیم محبت خسته و حیران برونش کن
شد از آن روزی که صحرای جنون ماوای منکرد شهوت همچو قیس عامری سودای من
نمیدانم شب هجر تو را باشد سحر یا نهدل گمگشتهام آخر وطین بیند دگر یا نه
رخت را ماه میگفتیم اگر مه داشت پیرایهقدت را سرو میگفتیم نبود ار سرو را سایه
چه خوش بود ار ز عشق اول دلی شیدا نمیکردیچه میکردی ز یاران دوری بیجا نمیکردی
خوش به حال آن که روز بیکسی یارش تو باشیدر شب هجران ز راه لطف غمخوارش تو باشی
در شهرت ریا شد عمرم تمام نیمیباید به عشق و مستی گردد تمام نیمی
تا کی از بخت فرو بسته گره وا نکنینظر لطف به آوارگی ما نکنی
مردم از تیر بلایت امتحانم میکنیهر زمان بر ناوک جوری نشانم میکنی