دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
به غیر جلوه رویت مرا بهاری نیستدگر مرا به خزان و بهار کاری نیست
جز مهر تو ای مه سروکارم به کسی نیستجز خاک سر کوی تو بر سر هوسی نیست
فلک همان نه تو را مهربان به ما نگذاشتبه هیچ دور دو دل با هم آشنا نگذاشت
مرد عاشقپیشه از کفران نعمت ننگ داردهرچه معشوق از تغافل کار بر وی تنگ دارد
خوش آن تنی را که مو به موی شکنج زلفت بتاب داردخوش آن دلی را که آرزوی خیال رویت کباب دارد
ای دل از این ناله گر تاثیر میخواهی نداردبا دمی زان لعتب کشمیر میخواهی ندارد
سر دار محبت سر فرازی برنمیدارداناالحق گفتن منصور بازی برنمیدارد
قیمت به خود از عشق تو ارزان بگذاردخواهد که دلم پا به سر جان بگذارد
طره صیادی مرا در زلف خود زنجیر کردتار مویش را به سحر غمزه طوق شیر کرد
غمت آن روز که جا در دل ویرانم کردسیر از سیر و صفای گل و بستانم کرد
دو شینه دل از دوری دلبر گله میکردتنگ از طمع وصل بخود حوصله میکرد
دلم بهانه رویت زیاد میگیردبه شوق وصل تو فال زیاد میگیرد
دگر دل بهر بدنامی ره تدبیر میگیردجنون من خبر از ناله زنجیر میگیرد
در این ویران سر بیجا کسی منزل نمیگیرداگر گیرد کسی مجنون بود عاقل نمیگیرد
هر زمان بویی از آن جعد سمنسا میرسدتازه جانی بر روان مرده ما میرسد
هجوم غم رسید اندر دل و راه فغان گم شدمران ای ساربان محمل که امشب کاروان گم شد
دو زلفت ای صنم چون عقرب جرار میماندشکنج طره خم در خمت چون مار میماند
همیشه افسر فرماندهی بر سر نمیمانداگر ماند دمی ماندم دم دیگرْ نمیماند
تا مرا گردن به طوق آشنایی بستهاندروز و شب انجام کارم با جدایی بستهاند
چینیان در چین گر از زلف تو چینی داشتندبر جبین در چین ز بوی مشک چینی داشتند
خوبان اگر که منع نگاهی به ما کنندما شکر میکنیم اگر اکتفا کنند
دمی که باده عشترت بتان به جام کنندبه نزد دردکشان ترک ننک و نام کنند
کسی که در صف مستان به احتراز نشیندچه قابل است که در بزم اهل راز نشیند
پیش از آنی که محبت به جهان باب نبوددل ما بود که آسوده از این باب نبود