دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
از کتم عدم چه آشکارم کردیمختار تمام کار و بارم کردی
خواهی به تمام سروران سر باشیآسوده ز گیر و دار محشر باشی
هر کس زده دست خود به دامان کسیجسته است برای درد خود ملتمسی
یا رب به من و روی سیاهم نظریکز خیر نمانده در وجودم اثری
ایه شت بهشت رحمتت را سببیدوزخ ز لهیب غضب بو لهبی
ای سرور دین خسرو اقلیم رضاسلطان خراسان و غریب الغربا
آن مونس فرزانه که ما را بود استادچون ملک جهان را ز پی خلد ز کف داد
نیست دردی که ز هر گوشه مهیای تو نیستخیز کاین جای تو نیست
به عرش سود سر فخر خویشتن را فرشاز این شرافت بیمنتهای فیض عظیم
به وصف روی تو گفتم که این گل خودروستهزار آتشم اندر جگر ز شعله اوست
هرچه از من زدوا بروی تو بیداد رودمشکل آن دوستی رفتهام از یاد رود
تا بود در دریده اشک امشب مجال خواب نیستخواب آید آن زمان در دیده کورا آب نیست
دلم ز دست جفایت ز بس به تنگ آمدز آه نیمه شب چارهای به چنگ آمد
در حشر رسولان خلف روی خراشندبر آتش وانفسی خود اشک بپاشند
توانگران که هم سیم و زر زیاده کنندبرای راحت میراث خود نهاده کنند
ز مسخرجات خیالات منیکی مطلب نغز عنوان شده
جهانا میجهانی رخش کین تا کی در این بِیْداعجب بیدادها بینم در این بِیْدا ز تو پیدا
در زمان دولت فرمانروای کشور جمشه مظفر خسرو فرخنده ظلالله اعظم
آه که صد پاره جگر شد حسنداد ز زن، داد ز بیداد زن
چون جناب قدوه الامجاد فخرالذاکرینشد به باغ خلد نزد آل یاسین همنشین
به گوش خلق ز بس شد ز باد غفلت پرنهیب مرگ بود چون نوای زنگ شتر
سپهر بیوفا تا تیر عدوان در کمان داردتن آزادگان را جای پیکان در نشان دارد
هر که قدم زد چو غلامحسیندر ره تحصیل مقام حسین
داد کز بیداد کردون وز جفای آسماننیست یک دم خاطری آسوده از کید جهان