دفتر شعر
۳۸ شعر در این دفتر
در رهگذر باد چراغی که تو راستترسم که بمیرد از فراغی که تو راست
با آن که دلم از غم هجرت خون استشادی به غمِ توام ز غم افزون است
جایی که گذرگاه دل محزونستآن جا دو هزار نیزه بالا خون ست
دل خسته و بستهٔ مسلسل موییستخون گشته و کُشتهٔ بتِ هندوییست
تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشتبر حسن و جوانیت دلِ نرم نداشت
چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفتبر چهره هزار گل ز رازم بشکفت
......
بی روی تو خورشید جهانسوز مبادهم بی تو چراغ عالمافروز مباد
زلفش بکشی شب دراز اندازدور بگشایی چنگل باز اندازد
چون روز علم زند به نامت ماندچون یک شبه شد ماه به جامت ماند
جز حادثه هرگز طلبم کس نکندیک پرسش گرم جز تبم کس نکند
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شودحال من از اقبال تو فرخنده شود
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحرترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
هان! تشنه جگر! مجوی زین باغ ثمربیدستانیست این ریاض به دو در
چون کُشته ببینیام، دو لب گشته فرازاز جان تهی این قالب فرسوده به آز
در جستن آن نگار پر کینه و جنگگشتیم سراپای جهان با دل تنگ
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دلبی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل
واجب نبود به کس بر، افضال و کرمواجب باشد هر آینه شکر نعم
یوسفرویی، کزو فغان کرد دلمچون دستِ زنان مصریان کرد دلم
در پیش خود آن نامه چو بلکامه نهمپروین ز سرشک دیده بر جامه نهم
در منزل غم فگنده مفرش ماییموز آب دو چشم دل پر آتش ماییم
در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جاناز گریهٔ خونین مژهام شد مرجان
دیدار به دل فروخت، نفروخت گرانبوسه به روان فروشد و هست ارزان