دفتر شعر
۹۹ شعر در این دفتر
باد سحری رقصکنان میآیدبا مژده یار مهربان میآید
گفتار خوش و لب چو قندم بایدگیسوی دراز چون کمندم باید
نی حال دلم یکان یکان میگویدوان راز که داشتم نهان میگوید
گفتا که به ابروم که دارم در سرکامشب نفسی کنم به پیش تو گذر
این ملک به مالک گدا بازگذارخود را به تو تسلیم و رضا بازگذار
شد دوش میان ما حکایت آغازاز هر بن موییم برآمد آواز
بادا چو کمان قامت اعدای تو کوزپیچیده در او غم فراوان چون توز
ای خواجه بگو چه دیدهای باش هنوززین ره به کجا رسیدهای باش هنوز
جانا دهنت که هست چون چشمه نوشمیآوردش ظلمت شب در آغوش
از سبزه شود خرد چو ماه اندر میغچون رفت خرد ز سر بود لایق تیغ
در صحبت شانه هست موی تو دریغبا آینه اتفاق روی تو دریغ
ای ماه چه قبهای ز قدرت عیوقاقبال چو عاشق است دادت معشوق
میآمد و بر گلش پریشان سنبلبر چهره عرق نشسته چون بر گل مل
با روی تو ننگرند عشاق به گلگل پیش تو نشمرند عشاق به گل
دیر است که با غم تو در ساختهامپنهان ز تو با تو عشقها باختهام
رنج تو چو رنج خویش پنداشتهاماین هفته طرب ز یاد بگذاشتهام
میآیم و از شرم چنان میافتمکز زندگی خود به گمان میافتم
گفتم چو تو را عاشق شیدا باشمشاید که من دل شده تنها باشم
وصلت ندهم ز دست اگر جان بدهمکی وصل تو را به ملک خاقان بدهم
بنشسته بدیم ما دو شهباز به همکردیم به کوه و دشت پرواز بهم
هجران دیدیم و درد هجران دیدیمدردی که نداشت هیچ درمان دیدیم
منگر تو بدان که ما به تن مختصریمهر چند که کوتهیم عالی نظریم
تا چند بود دل به ریا پروردندر باده نهم سر پس از این تا گردن
ای عادت تو به باده جان پروردنمی خور که ملامتت نخواهم کردن