دفتر شعر
۹۹ شعر در این دفتر
ای جام لب نگار میدار به دستبا او چو خوش آورید این کار بدست
ای حور سرشت هیچ چیزت بد نیستوز حسن تو ماه را یکی از صد نیست
ما را به امید زندگانی بگذشتدور از رویت دور جوانی بگذشت
چون خسته شد از منج لب شیرینتخونین شد از این غم دل صد مسکینت
چون زرد شد از رنج گل رعنایتشد رنج خجل ز روی شهرآرایت
ای آب لطافت و طرب در جویتجان زنده کند نسیم کآرد بویت
ای عرصه تبریز زیانت مرسادآسیب زمان به مردمانت مرساد
این سنگ که از آب روان میگرددپیوسته بسان آسمان میگردد
بزم از رخت امشب آفتابی داردچشم تو به هر گوشه خرابی دارد
زلفش سر کبر و سرفرازی داردزان کشتن عاشقان به بازی دارد
زلفت که ز ماه تکیهگاهی داردانصاف که خوش منصب و جاهی دارد
معشوق من امشبی وفایی داردکارم ز وصال او نوایی دارد
دل وقت سماع بوی دلدار بردحالش به سراپرده اسرار برد
گفتی که سرشکت ز چه معنی خون شدخون نیست ولی با تو بگویم چون شد
با عشق تو دل چون محرم راز آمدبا دل در و دیوار در آواز آمد
گفتی غم عشقت همه کس میدانداین راز گشادهای بدان میماند
گویند فلان سلطنتی میراندبهمان بد و نیک ملک نیکو داند
ای دل مطلب دوا ز معلولی چندمشغول مشو به مهر مشغولی چند
در بزم تو هر که ترک هستی نکنداز باده لبهای تو مستی نکند
معشوقه به گرمابه شبی با ما بودما را ز فروغ چهره خورشید نمود
عشق تو جوان است و جوان خواهد بودتا هست جهان جانِ جهان خواهد بود
هر گه که قدح پر از می ناب شوداز عکس می ناب چو عناب شود
می بی لب تو طرب نمیافزایدخود بی لبت از شراب کاری ناید
زان عهد قدیم چون مرا یاد آیدلذات جهان سر به سرم باد آید