دفتر شعر
۹۹ شعر در این دفتر
انگور و شراب را سعادت بادامی مستی و خواب را سعادت بادا
جهدی بنما تا بشناسی حق راکانجا نخرند غلغل و بقبق را
ای هجر تو خون کرده جگر یاران رااز وصل تو شادی دل غمخواران را
ای در سر زلف تو پریشانیهاخوی لب لعلت شکرافشانیها
ای دل که شدی در سر آن زلف به تابدر جایگه خوشی مکن جنگ و عتاب
زنهار مبالغت مکن در هر بابدر مذهب صاحب خرد این نیست صواب
گویند که هست بی نشان آب حیاتو اندر ظلمات است نهان آب حیات
عشق تو که در دل آتش تیز افروختدانم که به شمع سوختن او آموخت
ای چشم تو را چو من جهانی شده مستدر پای تو افتاده چو گیسوی تو پست
دوشش دیدم زلف بشولیده و مستمی آمد و دستهای گل سرخ به دست
ای آنکه لبت آب حیات طرب استروی تو چو باده خرمی را سبب است
در آرزوی تو شمع را جان به لب استزان مرده و سوخته چو من روز و شب است
چون دیدن آن سرو روان در خواب استپس ذوق دل و راحت جان در خواب است
با روی تو شمع برفروزد عجب استبا حسن تو دیده برندوزد عجب است
میلت به من ای یار موافق عجب استمهرت به من ای نگار صادق عجب است
ای بیخبران شکل مجازی هیچ استاحوال فلک بدین درازی هیچ است
ای زلف به تاب دوست تاب تو که راستوی لعل خوشش برگ عتاب تو که راست
لب بر لب من نهاد این لطف بس استمیگفت که با کشته خویشم هوس است
عشق تو که سرمایه این درویش استزاندازه هر هوسپرستی بیش است
ای باد مراغه حال خویشان خون استوان یار مرا زلف پریشان چون است
ترشی تو ولیک نکتهات شیرین استیک نکته تو لایق صد تحسین است
گفتم که مگر رای تو فرزانگی استرفتیم و هنوزت سر بیگانگی است
تا هر کست ای شانه نگیرد بر دستکوتاه کن از دو زلف آن دلبر دست
تبریز نکو و هر چه ز آنجاست نکوستمغزند و مپندار تو ایشان را پوست