دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
یا من بدا جمالک فی کل ما بدابادا هزار جان مقدس تو را فدا
حرز جانهاست نام دلبر ماما اعزاسمه و ما اعلی
خلیلی لاحت لنا دور سلمینشان های سلمی شد از دور پیدا
هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو راهمه بر وجه کمال است کما لا یخفی
چند سوی چمن آیم به هوایت چو صبایک ره ای سرو سهی قامت رعنا بنما
شرف کعبه بود کوی تو رازاده الله تعالی شرفا
زد به رفتار خوش قدت ره مارفع الله قدره ابدا
گاه در دل ساز و گه در دیده جاهر دو جای توست ای بدرالدجی
لب لعل تو کام اهل وفالعلیل الفراق فیه شفا
اگر هر دم زنی صد تیغ بر مابریدن از تو نتوانیم قطعا
احن شوقا الی دیار لقیت فیها جمال سلمیکه می رساند ازان نواحی نوید لطفی به جانب ما
شد برقع روی تو چو مهت زلف شب آساسبحان قدیر جعل اللیل لباسا
عمری ز رخت بودم با خاطر خوش جاناودعت و اودعت فی قلبی اشجانا
چو اشک خویشتن غلتم میان خاک و خون شبهاز رشک آنکه بینم جام می را لب بر آن لبها
ریزم ز مژه کوکب بیماهرخت شبهاتاریک شبی دارم با این همه کوکبها
از خارخار عشق تو در سینه دارم خارهاهر دم شکفته بر رخم زان خارها گلزارها
تجلی الراح من کاس تصفی الروح فاقبلهاکه می بخشد صفای می فروغ خلوت دلها
نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلهاکه بوی دوست میآید ازآن فرسوده منزلها
هر شب افروخته از آتش دل مشعلههارود از کوی غمت سوی عدم قافلهها
تا بر ورق گل زدی از مشک رقمهادر وصف تو بشکست سر جمله قلمها
ای برده رخت رونق گلها و سمنهادارد دهن تنگ تو در غنچه سخنها
ای غمت تخم شادمانی هاوصل تو اصل کامرانی ها
به کعبه گر ننمایی جمال خود ما راز خون دیده کنم لعل ریگ بطحا را
شد سحر قاید اقبال من شیدا راآتش انس من جانب طور نارا