دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
سیمین ذقنا سنگدلا لاله عذاراخوش کن به نگاهی دل غم پرور ما را
خدای خیر دهاد آن جوان رعنا راکه وارهانید به پیرانه سر ز ما ما را
زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب راشاخ شاخ افکنده بر گل سنبل سیراب را
من نه تنها خواهم این خوبان شهرآشوب راکیست در شهر آن که خواهان نیست روی خوب را
شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد رامااعظمه شانا ما ارفعه قدرا
پیر ما بگذاشت آخر شیوه زهاد راساخت فرش میکده سجاده ارشاد را
عشق باید کز دو عالم فرد سازد مرد رادرد این معنی نباشد مردم بی درد را
یارب انصافی بده آن شیخ دعوی دار راتا به خواری ننگرد رندان دردی خوار را
چند بوسم دست و پا پیک دیار یار رافرخ آن ساعت که یابم دولت دیدار را
کیست کز عشاق پیغامی رساند یار راوز فراموشان دهد یاد آن فرامش کار را
بخرام و باز جلوه ده آن سرو ناز راپامال خویش کن سر اهل نیاز را
برکش ای صوفی ز سر این خرقه سالوس راجام می بستان و بشکن شیشه ناموس را
من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش راگوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را
هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک راشعله در خرمن زنی مشتی خس و خاشاک را
مطرب امشب ساز کن با ناله من چنگ راآتشی دیگر فروز این سوزناک آهنگ را
من که خدمت کرده ام رندان درد آشام راکی شمارم پخته وضع زاهدان خام را
می فزایی خط مشکین عارض چون سیم رامی کشی بر صفحه امید حرف بیم را
رحمی بده خدایا آن سنگدل جوان رایا طاقتی و صبری این پیر ناتوان را
گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران راکجا دانست یارب درد و داغ دل فگاران را
معلم گو مده تعلیم بیداد آن پریرو راکه جز خوی نکو لایق نباشد روی نیکو را
گوشه برقع فتاد از طرف رخ آن ماه راکشف شد نور تجلی عارف آگاه را
ای مه خرگه نشین از رخ برافکن پرده اشاد کن آخر گهی دلهای غم پرورده را
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه رادزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
دو هفته شد که ندیدم مه دو هفته خود راکجا روم به که گویم غم نهفته خود را