دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
منم ز جان شده بنده مه یگانه خود راکه ساخت جلوه گه ناز بنده خانه خود را
بام برآی و جلوه ده ماه تمام خویش رامطلع آفتاب کن گوشه بام خویش را
زان همی ریزم سرشک لاله رنگ خویش راتا ز خون دیگران شویی خدنگ خویش را
گر بدانی قیمت یک تار موی خویش راکی دهی بر باد زلف مشکبوی خویش را
بس که می آیم به کویت شرم می آید مراچون کنم جای دگر خاطر نیاساید مرا
چه بخت بود که ناگه بر سر رسید مراکه داد مژده وصل تو هر که دید مرا
خوش است ناز تو ای سرو گل عذار مرانیاز پرور عشقم به ناز دار مرا
چه سود گریه خون چشم اشکبار مراچو نیست هیچ اثر گریه های زار مرا
فروغ روی تو خورشید و مه بس است مراجبینت آینه صبحگه بس است مرا
با تو یک دم بخت من همدم نمی سازد مرادر حریم وصل تو محرم نمی سازد مرا
جدایی می کند بنیاد ما راخدا بستاند از وی داد ما را
ای با تو ز گل فراغ ما راگل بی تو به سینه داغ ما را
بگشا دری از تیغ جفا سینه ما راوز سینه برون بر غم دیرینه ما را
ای در ابرو گره افکنده چه حال است تو راگویی از صحبت احباب ملال است تو را
با اسیران نظری نیست تو رابر غریبان گذری نیست تو را
گرچه هر روزی ز صد ره کم نمی بینم تو راخون همی گریم اگر یک دم نمی بینم تو را
آن که از حلقه زرگوش گران است او راچه غم از ناله خونین جگران است او را
کیست آن مه که درآمد ز در خلوت ماکه شد از عکس رخش نور همه ظلمت ما
ساقی به جدل حل نشود مسئله مامی ده که ز حد می گذرد مشغله ما
ای مهر تو از صبح ازل هم نفس ماکوتاه ز دامان تو دست هوس ما
کار ما جز فکر مردن نیست دور از یار ماوه که یار ما ندارد هیچ فکر کار ما
ساقی بیا که دور فلک شد به کام ماخورشید را فروغ ده از عکس جام ما
کاش ویران شود از سیل فنا خانه ماتا کشد گنج جفا رخت به ویرانه ما
هر کجا جلوه کند آن بت چالاک آنجاخواهم از شوق کنم جامه جان چاک آنجا