دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
طرف باغ و لب جوی و لب جام است اینجاساقیا خیز که پرهیز حرام است اینجا
صبر از دل و دل از من و من از وطن جداسهل است اگر نباشم ازان سیم تن جدا
تو را ای نازنین هر سو ز دلها صد سپه بادابه هر جا بگذری صد جان پاکت خاک ره بادا
برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنهاچو آن غریب که ماند ز کاروان تنها
خال و خط جانفزاست اینهایا آفت جان ماست اینها
روحی فداک ای صنم ابطحی لقبآشوب ترک و شور عجم فتنه عرب
بدا برق بطحاء و الدمع ساکبزهی عشق مستولی و شوق غالب
به گوش مه رسد آواز یاربم هر شبمهی تو نیز به گوش تو می رسد یارب
به مه من که رساند که من دلشده هر شبز غم هجر رسانم به فلک ناله یارب
چند ای معلم هر روز تا شبباشد غزالم محبوس مکتب
تا نمودی لب و چه غبغبدل من در چه است و جان بر لب
آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقابحسن طالع بین که دیدم آن رخ چون آفتاب
هر کجا زد خیمه چون ماه سپهر آن آفتاببیدلان از رشته جان ساختند آن را طناب
ای روی تو اختر جهان تابشد تیره شبم ز هجر دریاب
ای تو را قد خوب و ابرو خوب و زلف و چهره خوببر زبان اهل دل نام تو محبوب القلوب
هر صبح کآفتاب رخت سر زند ز جیبگر من چو صبح چاک زنم جیب جان چه عیب
چون نصیب ما نشد وصل حبیبما و درد بی نصیبی یا نصیب
می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیبهیچ کس نیست چو من مشتکی از دست رقیب
دردمندم عاجزم بیمار و تنها و غریبحال خود مشروح گفتم وقت لطف است ای طبیب
دلا به طرف چمن جام خوشگوار طلبحریف سرو قد و یار گل عذار طلب
ای در هوای مهر تو ذرات کایناتواقف نه از کماهی ذات تو هیچ ذات
ای آفتاب روی تو عکس فروغ ذاتظاهر ز زلف و خال و خطت کثرت صفات
ای صفات تو نهان در تتق وحدت ذاتجلوه گر ذات تو از پرده اسما و صفات
صلای باده زد پیر خراباتبیا ساقی که فی التاخیر آفات