دفتر شعر
۱۵۴ شعر در این دفتر
سبحانک لا علم لنا الا ماعلمت و الهمت لنا الهاما
دردا و هزار بار دردا درداکامروز ندارم خبری از فردا
گه باده و گاه جام خوانیم تو راگه دانه و گاه دام خوانیم تو را
عمری به شکیب می ستودم خود رادر شیوه صبر می نمودم خود را
گر شاخ صبوری به بر آید چه عجبور محنت دوری به سر آید چه عجب
درج دهنت که هست تنگ و نایابدر وی درج است سی و دو در خوشاب
ای رحمت تو شامل ملک و ملکوتخاص تو ردای کبریا و جبروت
من ناحیة الوصال هبت نفحاتفارتاح فؤادنا لشم الفوحات
توحید حق ای خلاصه مخترعاتباشد به سخن یافتن از ممتنعات
یک ذره ز ذرات جهان پیدا نیستکز نور تو لمعه ای در آن پیدا نیست
همسایه و همنشین و همره همه اوستدر دلق گدا و اطلس شه همه اوست
در صورت آب و گل عیان غیر تو کیستدر خلوت جان و دل نهان غیر تو کیست
بر شکل بتان رهزن عشاق حق استلا بلکه عیان در همه آفاق حق است
زین پیش برون ز خویش پنداشتمتدر غایت سیر خود گمان داشتمت
کردم توبه شکستیش روز نخستچون بشکستم به توبه ام خواندی چست
آن کس که لبت دید تو را جان گفته ستوان کس که رخت، مهر درخشان گفته ست
قرب تو به اسباب و علل نتوان یافتبی سابقه فضل ازل نتوان یافت
سوفسطایی که از خرد بی خبر استگوید عالم خیالی اندر گذر است
راهی ست ز حق به خلق بس روشن و راستراهی ست ز خلق سوی حق پر کم و کاست
روزم به غم جهان فرسوده گذشتشب در هوس بوده و نابوده گذشت
نی بر دل ما ز هیچ یاری باری ستنی بر دل هیچ کس ز ما آزاری ست
باز آ که عظیم دردناکم ز غمتپیراهن صبر کرده چاکم ز غمت
مسکین دل من بر آتش عشق گداختواندر طلب تو نقد هستی درباخت
با زلف تو نافه را سر مسکینی ستبا روی تو ماه رسته از خودبینی ست